بعضی از انسانها بیشتر از یک موجود زندهاند! آنها نماد و نشانه خود <زندگی> اند. شخصیتو رفتارشان با زندگی پیوند خورده است. بودن باآنها ما را به یاد زندگی میاندازد و شوق مقابله با مشکلات و گذشتن از گردنهها را در ما زنده میکند.
احمد یکی از همین انسانها بود. وقتی کنارش مینشستی و با او گفتوگو میکردی رخوت و درماندگی را فراموش میکردی. آرامشی داشت که ناشی از سعهصدرش بود و خیلی سریع به آدمهای کمظرفیتی مانند من که زود ملتهب میشوند، انتقال مییافت و آراممان میکرد. دلم برای خودم و همه کسانی که او را میشناختیم و از پرتو وجودش بهره میبردیم، میسوزد. ما تکیهگاه قابل اعتمادی را از دست دادیم.
وقتی از زاویه نگاه احمد به این داستان نگاه میکنم به او غبطه میخورم! بورقانی هم مانند همه انسانهای دیگر دلبستگیهایی داشت. خانواده خوب و دوستداشتنی داشت، دوستانی داشت که دوستش داشتند و به او دلبسته بودند، برنامهها و تلاشهای ناتمامی داشت و … اما در مجموع آنچه او به محیط خویش میداد بیش از چیزی بود که از این محیط میگرفت.
نمیدانم تا چه حد تحتتاثیر غم از دست دادن او این حرفها را میزنم و تا چه حد واقعبینانهبه اوضاع مینگرم! ته دلم میگویم خوش به حال احمد؛ خوش به حال قیصر! خوش به حال… راستش احساس میکنم جامعه ما دیگر جذابیت زیادی برای ماندن ندارد. این را بیشتر برای نسل خودم و کسانی میگویم که در حال و هوای مانند من هستند. مقاله و مقالات
دستگاههای رسمی بدون پروا و بینیاز از دلیل دائما در حال ردصلاحیت ما هستند! تعهدات دینی ما، تلاشهای ما برای نهادسازی، کوشش ما برای ایجاد تحولات ضروری با کمترین هزینه، بیتوقعی و استعفاء از قدرت و … تبدیل به دلایلی شدهاند برای طرد و رد کاش به همینها بسنده میشد. همه پروندهای داریم گشوده و در انتظار روز موعود. از لحاظ اقتصادی همه ما فاقد امنیت هستیم. وابستگی شغلی ما به دستگاههای دولتی هشداری دائم است.
مردم عادی یا نمیدانند برای چه تلاش میکنی چون رسانهای ندارید و یا اگر میدانند در دل تحسین میکنند اما با زبان میترسانند که چرا خودت را برای کسانی که قدر نمیدانند به خطر میاندازی؟ جامعه دورهای از محوریت خودخواهی و <لذتگرایی> را میگذراند. من میمانم که نسل ما برای افرادی اینچنین چه حرفی برای گفتن دارد؟
ترس و طمع بسیاری را فلج کرده است. نسلی که خود را با اعتراض تعریف کرده است و طی یک انقلاب و یک جنگ سراسری و تلاشی همهجانبهبرای اصلاح اعتماد به نفس پیدا کرده است، چقدر باید از زندگی در جامعهای که بوی ترس و طمع میدهد، راضی باشد؟
تصور میکنم به جای گریه کردن برای احمد بورقانی و سایر رفتگان باید برای خودم و سایر ماندگان گریه کنیم! خوش به حال احمد!
