بانک مقالات فارسی

مقالات سیاسی

  • لیبرال اما سرسخت/به مناسبت سیزدهمین سالگرد مهندس بازرگان
  • زنده باد آرامش
  • سیمای حقیقی علی خامنه‌ای
  • نقاط ضعف و قدرت مناظره ها
  • دروغ می گویند، پناهنده نشده ام
  • جایگاه اخلاقی خشونت در جنبش مسالمت آمیز
  • جنبش سبز به کجا می‌خواهد برود؟
  • چاره ای بیاندیشند، پیش از آنکه دیر شود
  • فرصت مغتنم
  • از شما بعید بود
  • دو اصلاح جزیی در پیشنهاد آقای علی مطهری
  • بازگشت به عصر وقف برای اداره حوزه
  • پاکسازی جمهوری اسلامی از ولایت جائر
  • در سوگ استاد
  • تابلوهای جا به جا شده

RSS چهل گیس

  • مشکلی هست! خوراک در دسترس نیست. دوباره تلاش کنید.

آمار سایت مقالات فارسی

  • خانه
  • درباره سایت مقال
طالقانی و منتظری؛ آنها دو تن بودند در سوگ استاد
اسفند ۲۳

روشنفکری فقیهانه

اکبر گنجی نظر دهید

مسأله: فردی مدعی است که خدا با او سخن گفته است و به او مأموریت داده تا پیام او را به اطلاع مردم برساند. همین ‏فرد ادعا دارد که “کلام خدا” از طریق یک واسطه به اطلاع او رسیده است. ‏

پرسش: آیا این ادعا قابل اثبات است؟ ‏

پاسخ: روشن است که با هیچ دلیل و برهانی نمی توان این ادعا را اثبات کرد(به تعبیر فیلسوفان مسلمان، نبوت خاصه ‏قابل اثبات نیست، برای اینکه بر امر خاص نمی توان اقامه ی برهان کرد). دینداران در طول تاریخ حتی یک دلیل برای ‏اثبات این ادعا که خدا با شخص خاصی سخن گفته است، ارائه نکرده اند. به تعبیر دیگر، کسی جز خود شخص واجد ‏تجربه، امکان و حق ندارد که مدعی شود خدا با آن شخص خاص سخن گفته است. برای اینکه جز خود آن شخص هیچ ‏کس دیگری نمی تواند(امکان ندارد) از وقوع آن رویداد با خبر شود. استناد به سخن خود آن شخص، برای موجه کردن ‏ادعایش در خصوص سخن گفتن خدا با او، موجه نیست. معقول کردن این مدعا، نیازمند اثبات چند پیش فرض است: ‏

الف- اثبات وجود خدا. ‏
ب- اتبات اینکه خدا موجودی متشخص و انسانوار است، تا سخن گفتن او معقول باشد. برای اینکه اگر خدا موجودی غیر ‏متشخص باشد، سخن گفتن خدا معنا نخواهد داشت. ‏
ج- اثبات اینکه ارتباط خدا و آدمیان، ارتباط گفت و شنودی(دیالوگی) است. ‏

اثبات این قضایا اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوار است. مومنان برای هیچیک از این مدعیات براهین معتبری ارائه نکرده ‏اند که مورد تصدیق همه ی عقلا قرار گیرد[۱]. راسل و پوپر دو تن از فیلسوفان تحلیلی قرن بیستم اند که خداناباور ‏بودند. کانت یکی از عقلای بزرگ جهان است. او با اینکه از راه اخلاق وجود خدا را می پذیرفت، اما تمام براهین اثبات ‏صانع را بی اعتبار تلقی می کرد. تاریخ بشری نشان می دهد که خدا باوران و خداناباوران به تکافوی ادله رسیده اند و ‏هیچیک توانایی قانع کردن دیگری را ندارد. ‏

به فرض آنکه وجود خدا با براهین معتبر اثبات شده باشد، ولی خدا باوران تصور واحد و یکسانی از چیستی خدا ندارند. ‏بسیاری از مومنان اوصاف و افعال انسانی به خدا نسبت می دهند. اما به نظر برخی از خداباوران، خدا “بکلی دیگر”و ‏بیان ناپذیر ‏‎(ineffable)‎‏ است و تشبیه او با آدمیان ناپذیرفتنی است( به تعیر قرآن: لیس کمثله شی، شوری، ۱۱ – علی بن ‏ابی طالب هم معتقد بود که کمال توحید نفی صفات از خداوند است، نهج البلاغه، خطبه اول). به نظر پل تیلیش، خداوند ‏موجودی “متعالی” یا “به کلی دیگر” است. خداوند “ورای” همه ی صفات انسانی است و با محمولهای زبان ما قابل ‏توصیف نیست. به نظر او، اگر درباره خداوند به همان نحو سخن بگوییم که درباره مخلوقات سخن می گوییم به ورطه ‏تشبه ‏‎(anthropomorphism) ‎فرو خواهیم افتاد. جملاتی از قبیل”یهوه با پیامبران سخن گفت” و “خداوند شبان من ‏است” نمادین هستند. همه ی اوصاف، نسبت ها و فعالیت هایی که به خداوند نسبت داده می شود، نمادین ‏‎(symbolic)‎‏ ‏هستند. ‏

حتی اگر اثبات وجود خدای متشخص انسانوار امکان پذیر باشد، اثبات عقلی سخن گفتن خدا با “یک شخص خاص” محال ‏است. اینک نوبت آن است که نگاهی دقیق تر به اصل مدعا بیندازیم. بنابر ادعای مسیحیان، خداوند در شخص عیسی ‏مسیح تبدیل به بشر شد(اصل تجسد ‏‎(The Incarnation، به نظر آنها، عیسی در عین حال کاملاً خدا بود. بگمان ‏فیلسوفان و متکلمان مسیحی، آموزه ی تجسد معقول است و لاجرم آنها معقولیت اعتقاد به خدا بودن مسیح را تصدیق می ‏کنند. بدینترتیب، سخن گفتن مسیح همانا سخن گفتن خداست. بنابر روایت قرآن، خداوند در وادی طور و طوی بدون ‏حجاب و واسطه با موسی سخن گفته است(نسأ، ۱۶۴ – قصص، ۳۰). مطابق روایت قرآن، سخن گفتن خدا با حضرت ‏محمد، با واسطه بوده است. جبرئیل سخنان خدا را به پیامبر منتقل کرده است(بقره، ۹۷ – نحل، ۱۰۲). اما جبرئیل کیست ‏و دارای چه سرشتی است؟‏
مطابق روایت قرآن، اولین ملاقات پیامبر با جبرئیل در غار حرا پس از مراقبه ای طولانی رخ داد. جبرئیل در هیبتی ‏عظیم و شکوهمند بر او ظاهر می گردد و کتابی پیچیده در حریر به حضرت عرضه می دارد و می گوید بخوان. جبرئیل ‏کلام الهی را بر وی نازل می کند. در سوره نجم داستان مواجهه پیامبر با جبرئیل نقل شده است. پیامبر در حالی که در ‏کنار درخت سدر ایستاده بود، جبرئیل را مشاهده کرد. درخت سدر تنها درخت قابل رشد در منطقه عربستان بود. پیامبر ‏وقتی در غار حرا می نشست، درختان سدر در مقابلشان بود. مطابق روایت قرآن پیامبر جبرئیل را دید که در کنار آخرین ‏درخت ایستاده بود. مطابق احادیث، جبرئیل به صورت جوان خوشرویی به نام دحیه کلبی بر حضرت ظاهر می شده است ‏‏: و لقد رائه انزله اخری سدره المنتهی: او را دیگر بار باز هم بدید، نزد سدره المنتهی(نجم، ۱۳ و ۱۴). مفسرین چون ‏جبرئیل را موجودی غیر مادی می دانند، آیه را تأویل کرده و مدعی شده اند که جبرئیل یکی از عقول مجرده است و سدره ‏المنتهی را هم یکی از عوالم علوی فرض کرده اند. به گفته علامه طباطبایی، منتهی، منتهای آسمانهاست(المیزان، ج ۱۹، ‏ص ۴۹). در سوره مریم هم آمده است که جبرئیل به صورت انسان بر مریم ظاهر شد(مریم، ۱۷ و ۱۸). مطابق روایت ‏قرآن، جبرئیل موجودی است که در صورت انسانی قابل مشاهده است و با افرادی خاص وارد گفت و گو می شود. پس ‏تمام ادعای پیامبر اسلام این است که جبرئیل کلام خدا را به اطلاع او رسانده است. ‏

‏۱- پروژه عقلانی کردن معتقدات دینی قادر به اثبات آموزه های دینی نیست. معقول سازی معتقدات، حداکثر کاری است ‏که فیلسوفان و متکلمان انجام می دهند. به تعبیر دیگر، معقول سازی آموزه های دینی، صورتی از “استنتاج بهترین ‏تبیین” ‏‎(Inference to the best explanation)‎‏ است. داده های فراوانی وجود دارند که نیازمند تبیین است. مدل های ‏مختلفی برای تبیین داده ها ارائه می شود. هر مدلی که در میان تبیین های بدیل، بهترین تبیین موجود از آن داده ها را به ‏دست دهد، از منظر معرفت شناسانه بر تبیین های رقیب رجحان خواهد داشت. به عنوان نمونه، هر مدلی از خدا باید داده ‏هایی چون وجود شر در عالم، مسأله ی جبر و اختیار، غیبت خدا از جهان و… را هم تبیین نماید. از این رو باید دید ‏کدامیک از دو مدل رقیب خدای متشخص انسانوار و خدای غیر متشخص، این گونه داده ها را بهتر تبیین می کنند. برای ‏معقول سازی وحی هم چندین مدل رقیب وجود دارد که باید قدرت تبیین کنندگی هر یک از آنها مد نظر قرار گیرد. ‏

‏۲- مفسران متون مقدس دینی، آموزه های متون مقدس را که با عقل (علم و فلسفه و… ) تعارض داشته باشند، تأویل می ‏کنند. موارد زیر قابل ذکر است: ‏

دست های خدا گشاده است(مائده، ۶۴). دست خدا بالای دستها یشان است(فتح، ۱۰). خدا آدم را با دو دست خود ‏آفرید(ص، ۷۵). رنگ خدا بهترین رنگ است(بقره، ۱۳۸). خدا تیراندازی کرده و کافران را کشته است(انفال، ۱۷). ‏مفسران تمام این موارد را تأویل می کنند. برای اینکه با عقل فلسفی که می گوید خدا موجودی مادی نیست، تعارض ‏دارند. از همین قبیل است این نوع آیات: خدا را چرت و خواب فرا نمی گیرد(بقره، ۲۵۵). فراموش کار نیست(طه، ۵۲ – ‏مریم، ۶۴). خرید و فروش می کند(توبه، ۱۱۱). قرض الحسنه می گیرد و بهره می دهد(حدید، ۱۱و ۱۸). ‏

مطابق متافیزیک فیلسوفان مسلمان، خدا صرف الوجود است، هیچ جنبه ی امکانی – فقری در او یافت نمی شود، ‏حرکت، خروج از قوه به فعل است. حرکت در موجوداتی امکانپذیر است که از همه جهت “بالفعل”نیستند. خدا فعلیت ‏محض است. لذا تغییر حال نمی دهد. مفسران فیلسوف مشرب، آیاتی که حاکی از تغییر حال خداست را، برای رفع ‏تعارض، تأویل کرده اند. مانند: خشمگین کردن خدا و به واکنش واداشتن او(احزاب، ۵۷ – و آیات بسیار دیگر)، دشمن ‏داشتن خدا(بقره، ۹۸)، مکر ورزیدن خدا(آل عمران، ۵۴- اعراف، ۹۹- یونس، ۲۱)، فریب کار بودن خدا(نسأ، ۱۴۲)، ‏حیله ورزی خدا(طارق، ۱۵و ۱۶)، رعب افکنی خدا(آل عمران، ۱۵۱- انفال، ۱۲- احزاب، ۲۶)، گمراه سازی انسانها ‏توسط خدا(نسأ، ۱۴۳- انعام، ۳۹و ۱۲۵)، انتقام گرفتن خدا(مائده، ۹۵-اعراف، ۱۳۶- دخان، ۱۶- زخرف، ۵۵). ‏

متدولوژی تفسیری مفسران چنین است که ابتدا در مباحث برون دینی اصلی را می پذیرند، آنگاه آیاتی که با آن اصل ‏تعارض داشته باشد را تأویل می کنند. آیات قرآنی که خدا را موجودی مادی-جسمانی معرفی می کنند، محدود به موارد یاد ‏شده نمی باشد، موارد بسیار دیگری هم وجود دارد که مفسران را وادار به تأویل کرده است. به عنوان نمونه: ‏
الرحمن علی العرش استوی: خدا روی تخت نشسته است ( طه، ۵). ‏
و تری الملئکه حافین من حول العرش: و فرشتگان را می بینی که گرد عرش خدا حلقه زده اند(زمر، ۷۵). ‏

در اینجا خدا موجود متشخصی است که بر روی تختی نشسته که فرشتگان به دورش حلقه زده اند. در زبان عربی به ‏تختی که آدمی روی آن می نشیند، عرش می گویند. در زبان عربی عرش به معنای عوالم فوق طبیعت به کار نرفته است، ‏اما فیلسوفان مسلمان برای رهایی از جسمیت یافتن خدا، ادعا کرده اند که عرش به معنای عوالم دیگر است و بر همین ‏اساس عالم کرسی، عالم لوح، عالم قلم و… ساخته اند. علامه طباطبایی در این زمینه می نویسد: “عرش همانطوری که ‏مقام تدبیر عام عالم است و جمیع موجودات را در جوف خود جای داده همچنین مقام علم نیز هست، و چون چنین است ‏قبل از وجود این عالم در حین وجود آن و پس از رجوع مخلوقات به سوی پروردگار نیز محفوظ هست”[۲]. در قرآن ‏آمده است: ‏
و هم الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام و کان عرشه علی الماء: اوست که آسمان و زمین را در شش روز آفرید و ‏عرش او بر روی آب بود(هود، ۷). ‏

مطابق نظر علامه طباطبایی : “بر آب بودن عرش کنایه است از اینکه مالکیت خدای تعالی در آن روز مستقر بر این آب ‏بود که گفتیم ماده حیات و زندگی است، چون عرش و تخت سلطنت هر پادشاهی عبارت است از محل ظهور سلطنت ‏او”[۳]. درست است که بسیاری از مفسران خدای متشخص انسانوار سلطانی را پذیرفته اند، اما چون او را موجودی غیر ‏مادی می دانستند، مجبور شده اند بسیاری از آیات قرآن را تأویل کنند. ‏

به عنوان مثالی دیگر، قرآن قلب را به عنوان یکی از ابزارهای شناخت معرفی می کند(حج، ۴۶- انعام، ۲۵- اعراف، ‏‏۱۷۹- توبه، ۸۷ و ۹۳- نحل، ۲۲- اسرا، ۳۶ و ۴۶ – محمد، ۲۴). علامه طباطبایی و دکتر بهشتی از این معنا دفاع ‏کرده اند. برخلاف نظر گذشتگان، علم امروز به این معنا قائل نیست. قرآن علم به قیامت، زمان نزول باران و ذکور و ‏اناث بودن فرزند در رحم مادر را از علوم اختصاصی خداوند معرفی می کند(لقمان، ۳۴). طبری در جامع البیان، طوسی ‏در التبیان فی تفسیر القرآن، فخر رازی در مفاتیح الغیب و طبرسی در مجمع البیان، آیه را همین گونه معنا کرده اند. ‏علامه طباطبایی هم در المیزان از همین معنا دفاع کرده است[۴]. اما دانش هوا شناسی و علم پزشکی کنونی زمان بارش ‏باران و جنسیت نوزاد در رحم مادر را دارا هستند. یکی دیگر از موارد تعارض علم و دین، راندن ابرها به وسیله ی ‏فرشتگان است. قرآن می گوید: فالزاجرات زجرا: سوگند به آن فرشتگان که ابرها را می رانند(صافات، ۲). در پاره ای ‏از روایات آمده است که “رعد” فرشته ای است که ابرها را می راند: “احمد بن حنبل و ترمذی روایتی از ابن عباس نقل ‏کرده اند که نسائی نیز آن را صحیح دانسته است. ابن عباس می گوید: یهود نزد پیامبر(ص) آمدند و گفتند: به ما بگو رعد ‏چیست؟ فرمود: یکی از فرشتگان الهی و مأمور ابرهاست. تازیانه ای از آتش در دست دارد که با آن ابرها را به جایی می ‏راند که خداوند امر کند. پرسیدند: پس این صدایی که می شنویم چیست؟ فرمود: صدای همان فرشته است. ابن مردویه ار ‏عمربن نجاد اشعری روایت کرده است که پیامبر فرمود : رعد فرشته ای است که ابرها را می راند و برق چشم فرشته ای ‏است که روفیل نام دارد. همو از جابربن عبدالله روایت کرده است که پیامبر(ص) فرمود: فرشته ای بر ابر گماشته اند که ‏اطراف آن را جمع می کند و بلندی هایش را استوار می سازد. تازیانه ای در دست دارد که چون بلند کند برق می زند، ‏چون ابرها را باز راند، رعد به گوش می رسد و چون بر آن ها زند، صاعقه می گردد”[۵]. در تمام این موارد چاره ای ‏جز تأویل وجود ندارد. ‏

مفسران در صورت تعارض وحی با عقل و علم، به شیوه دیگری هم متوسل شده اند. ادعا این است که این موارد، مصداق ‏به لسان قوم سخن گفتن است. به عنوان نمونه، علم و عقل امروزین وجود موجودی به نام جن را تأئید نمی کنند. از اینرو ‏برخی مدعی شده اند که آیات قرآن در خصوص جن، مصداق به لسان قوم سخن گفتن است. به گمان بهالدین خرمشاهی ‏لسان قوم بازتاب آگاهانه و عامدانه فرهنگ زمانه در قرآن است: ” راقم این سطور بر آن است که فرهنگ یعنی آداب و ‏عادات و عقاید و معارف و رسوم و مناسبات و جهان بینی مردمان عصر نزول قرآن(و طبعاً مقادیری از فرهنگ یا شبه ‏فرهنگ جاهلیت) عالماً و عامداً به صلاحدید صاحب قرآن، خداوند سبحان، در کلام الله قرآن راه داده شده است، نه اینکه ‏قهراً و طبعاً راه یافته است”[۶]. ‏

وی در توضیح نظر خود می نویسد: “خداوند صاحب قرآن به همانگونه که قطعه یا قطاعی از زبان مردم عربسان سده ‏هفتم میلادی، یعنی زبانی با زمان و مکان و تاریخ و جغرافیای معین و معلوم برای بیان وحی خود استفاده برده است، به ‏همانگونه قطعه یا قطاعی هم از کل فرهنگ آن عصر برگرفته است، تا بر مبنای آن بتوان نامتناهی را در متناهی بازگفت ‏و دریا را در برکه انعکاس داد، لذا اگر در قرآن کریم هیئت بطلمیوسی یا طب جالینوسی منعکس باشد، نباید انکار کرد و ‏اگر پیشرفت علم، هیئت بطلمیوسی یا طب جالینوسی را ابطال کند نباید نتیجه گرفت که احکامی از قرآن را ابطال کرده ‏است، زیرا قرآن فرهنگ زمانه را باز یافته است، نه لزوماً و در همه ی موارد، حقایق ازلی و ابدی را”[۷]. ‏

‏ از نظر آقای خرمشاهی، یکی از مصادیق تعارض علم و دین، و بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن، وجود موجودی به نام ‏جن در قرآن است: “در قرآن کریم هم سخن از وجود جن می رود و سوره ای به نام جن و در شرح ایمان آوردن بعضی ‏از آنها و در استماع مجذوبانه آنان از آیات قرآن هست(سوره جن= سوره هفتاد و دوم)، حال آنکه بعید است علم یا عالم ‏امروز قایل به وجود جن باشد”[۸]، ” چون جن و پری در ادبیات قوم عرب از رواج کاملی برخوردار بوده، که قرآن ‏کریم سوره ای به نام جن آورده و در شرح حال ایمان آوردن بعضی از آنها و استماع مجذوبانه آنان، آیاتی را نازل ‏کرده”[۹]. ‏

اگر موجودی به نام جن وجود نداشته باشد و قرآن صرفاً فرهنگ زمانه را بازتاب داده باشد، موجودی به نام شیطان هم ‏وجود نخواهد داشت، برای اینکه شیطان یکی از جنیان است: ‏

و اذ قلنا للملئکه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس کان من الجن ففسق عن امر ربه : و آنگاه که به فرشتگان گفتیم که آدم را ‏سجده کنید، همه جز ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش سر بتافت سجده کردند(کهف، ۵۰). به اضافه رحمن، ‏‏۱۴ و ۱۵- ص ۷۵و ۷۶/ ‏

شیطان نقش عظیمی در جهان هستی دارد. شیطان آدمیان را وادار به بدی و فحشا می کند و به حرام می اندازد(بقره، ‏‏۱۶۹-۱۶۸). شیطان به صورت انسان بر مشرکان قریش ظاهر شد و آنها را فریفت که من امان دهنده به شما هستم ولی ‏در میانه ی جنگ گریخت(انفال، ۴۸- حشر، ۱۶). در قیامت با جهنمیان گفت و گو می کند و به آنها می گوید که چگونه ‏آنها را فریب داده است(قصص، ۶۳- ابراهیم، ۲۲- بقره، ۱۶۷و۱۶۶). ایوب را بسیار رنج داد و از سه سو باران بلا بر ‏سر ایوب ریخت: مال و خانواده و اندامش و در نهایت از طریق همسرش(ص، ۴۱). در خواندن وحی تمام پیامبران ‏اخلال کرده است(حج، ۵۲). قدرت شیطان آنقدر زیاد است که می گوید قصد دارد به دست آدمیان خلقت خداوند را ‏دگرگون کند(نسأ، ۱۱۹). اگر شیطان وجود نداشته باشد، آنهمه نقش و کارکردی که قرآن برای وی در هستی و جامعه ‏بشری در نظر گرفته چه می شود؟‏

اگر متدولوژی تفسیری معتبری وجود دارد که بر مبنای آن مفسر مجاز است آیاتی که با عقل و علم تعارض دارند را ‏تأویل کند، دیگر جایی برای اعتراض به دیگر مفسرانی که در مواقع بروز تعارض از این متدلوژی برای رفع تعارض ‏استفاده می کنند باقی نخواهد ماند. متدولوژی همه یا هیچ است. اگر کار کند، در همه جا کار می کندو اگر ناکارا باشد، در ‏همه ی موارد ناکاراست. جسمیت داشتن خدا با یافته های عقل فلسفی مسلمین تعارض دارد. تغییر حال خدا هم با یافته های ‏عقل فلسفی مسلمین تعارض دارد. “سخن گفتن خدا” مثل “دست داشتن خدا”، “رنگ داشتن خدا”، “برتخت نشستن خدا”، ‏‏”خشمگین شدن خدا”و “توطئه گری خدا”ست. اگر خدا دست ورنگ ندارد و بر تخت نمی نشیند، سخن هم نمی گوید. یعنی ‏خداوند با بیرون راندن هوا از میان طنابهای صوتی “سخن” نمی گوید. اگر خدا موجودی غیر متشخص باشد، وحی را ‏کلام خدا قلمداد کردن، بی معنا خواهد شد. معمولاً گفته می شود خدا سخن می گوید، اما به نحوی متفاوت از ما. سخن ‏گفتن خدا با سخن گفتن آدمیان تفاوت ماهوی دارد. اگر اینطور است، ممکن است خدا دارای جسم هم باشد، منتها جسمی ‏ماهیتاً متفاوت از جسم آدمیان. اینکه فردی مدعی شود من عینیت یا اتحاد تام با همه ی موجودات یا با واقعیتی متعالی را ‏تجربه کردم و در “همه” به نحوی مستغرق شدم که جدایی فاعل شناسایی از متعلق شناسایی محو شد و میان خود و حق ‏تغایری ندیدم، یک حرف است، و اینکه فرد مدعی شود خداوند به من فرمان داده تا کلیه کسانی که فلان کار را می کنند، ‏سنگسار کنیم، همه ی افرادی که فلان کار را انجام می دهند، در حضور مومنین تازیانه بزنیم، دست همه ی کسانی که ‏اقدام به فلان کار کرده اند را قطع کنیم، دست و پای کسانی را که فلان کار را کرده اند، به طور معکوس قطع کنیم و…، ‏یک حرف دیگر. این تجربه دوم را چگونه باید فهمید؟ اگر متدلوژیی وجود دارد که اجازه می دهد وقتی همان فرد از جن ‏و شیطان سخن می گوید، سخن اش را مصداق به لسان قوم سخن گفتن محسوب کنیم، آیا همان متدلوژی اجازه نمی دهد که ‏تمام این موارد(یعنی سخن گفتن خدا با وی و جعل قوانین) را هم مصداق به لسان قوم سخن گفتن محسوب کنیم و بگوئیم ‏در واقع شارع خود پیامبر است و این احکام هم حکم خود اوست، منتها چون به لسان قوم سخن می گفته، سخن و حکم ‏خود را، سخن و حکم خدا معرفی کرده است. ‏

‏۳- کلام خدا را چگونه می توان فهمید و معقول کرد؟ برای تبیین پدیده ی وحی حداقل چند مدل رقیب وجود دارد. ‏

الف- باور رسمی این است که قرآن با تمام الفاظش سخن خداست که از طریق جبرئیل به پیامبر تحویل داده شده و پیامبر ‏هم عیناً آن را به اطلاع مردم رسانده است. ‏
ب- مدل دوم مدعی است که محتوای قرآن به وسیله جبرئیل به پیامبر الهام شده است، ولی تمام الفاظ قرآن از آن پیامبر ‏است(مدل نصر ابوحامد زید در کتاب مفهوم نص). ون
ج- مدل سوم مدعی است که تمام قرآن سخن پیامبر است، اما چون شخصیت او شخصیت خدایی است، سخن او سخن خدا ‏تلقی می شود(مدل سروش). ‏
د- مدل چهارم قرآن را محصول نگاه موحدانه پیامبر به عالم می داند. نبوت و وحی به معنای موحدانه نگریستن به عالم و ‏آدم است و دستاوردهای پیامبر(فرآورده های وحی)، مدعیات صدق و کذب بردار نیستند. لذا تمام قرآن کلام پیامبر ‏است(مدل محمد مجتهد شبستری). ‏
ه- قرآن محصول فهم و دریافت پیامبر از هستی است(مصطفی ملکیان). ‏

به گمان من با استفاده ی از نظریه فریتیوف شووان ‏‎(Frithjof Schuon)‎در خصوص ساحات چهارگانه ی آدمی می ‏توان مدل سروش را توضیح داد. بر این مبنا،، پیامبر، از طریق درون بینی، از ساحت اول(بدن که جنبه سطحی و روئین ‏اوست) و دوم(ذهنmind ‎‏ که همان سیاله ی آگاهی است) و سوم(نفسsoul ‎‏ که فاعل آگاهی است ) وجود خویش می ‏گذرد و وارد ساحت چهارم وجودی خویش(روح ‏spirit‏ ساحت عدم تفرد است)می شود. در این ساحت، انسان حصار ‏فردیت را در هم می شکند و با خدا یکی می شود. روح فاقد تشخص و تفرد است. روح ساحتی است که با خدای غیر ‏متشخص وحدت و عینیت دارد. روح و خدای فراشخصی از یکدیگر تمابزی ندارند. روح به تعبیر هندوان، همان آتمن ‏‎(Atman)‎ی است که برهمن‏‎(Brahman)‎‏ است، همان ساحتی از انسان است که، به تعبیر بودائیان، بودا- سرشت است، ‏همان است که حسین بن منصور حلاج در اشاره به آن می گوید: انا الحق. خود واقعی و حقیقی آدمی همان روح اوست که ‏با خدا یکی است. سخن گفتن با ساحت چهارم وجودی خویش، سخن گفتن با خدا نام می گیرد. وحی، مطابق این تلقی، ‏‏”حدیث نفس” است. برخی از احادیث را می توان در جهت تحکیم این مدل به کار گرفت. مانند: “من عرف نفسه عرف ‏ربه: کسی که خود را بشناسد پروردگارش را می شناسد” و “عجبت لمن یجهل نفسه کیف یعرف ربه : در شگفتم که کسی ‏که خود را نمی شناسد چگونه پروردگار خود را می تواند شناخت”. ‏

این کلام صریح سروش موید مدعای ماست: “[مولوی] روح القدس را از مراتب وجود صد توی آدمی می شناسد و می ‏شناساند و آدمی را چون دریایی عمیق می بیند که لایه ها دارد، و لایه یی در گوش لایه دیگر راز می گوید و این را عین ‏رازگویی روح القدس می شمارد. و حتی گفت و گو با دیگری در خواب را سخن خود با خود می داند و از این را پنجره ‏ای به روی درک مکانیزم وحی و الهام می گشاید. گویی در تلقی وحی تلاطمی و جوششی در شخصیت پیامبر رخ می ‏دهد و خود برتر پیامبر با خود فروتر او سخن می گوید و البته همه اینها به اذن الله و به عین الله صورت می گیرد که او ‏همه جا حاضر و به همه چیز محیط است”. ‏

به نظر سروش، متافیزیک بعد و فراق متکای نظریه ای است که قرآن را کلام خدا می داند، ولی متافیزیک قرب و ‏وصال متکای نظریه ای است که قرآن را کلام محمد می داند. در اولی، خدای متشخص انسانوار جدای از عالم، خطیب ‏است و پیامبر بلند گو، اما در دومی خدای فراشخصی عین جهان و پیامبر است و سخن گفتن خدا معنایی جز این ندارد ‏‏”که پیامبر سخن بگوید و سخنش سخن خدا شمرده شود… خدایی که بحر وجود خود را در کوزه کوچک شخصیتی به نام ‏محمد بن عبد الله(ص) می ریزد و لذا همه چیز یکسره محمدی می شود”. این کلمات یاد آور نظریه وحدت وجود عرفای ‏مسلمان است. خدای برهان صدیقین ملاصدرا هم خدای غیر متشخصی است که غیر از او چیزی وجود ندارد. سروش می ‏نویسد: ‏

‏”اگر من گفته ام در پدیده وحی “درون و برون پیامبر” تفاوتی ندارند از این روست. خدایی که موحدان راستین می ‏شناسند، در برون و درون پیامبر به یک اندازه حاضر است و چه فرقی می کند که بگوئیم وحی خدا از بیرون به او می ‏رسد یا از درون و جبرئیل از برون فرا می رسد یا از درون؟ مگر خدا بیرون پیامبر است و مگر پیامبر دور از خداست؟ ‏نمی دانم چرا قرب حق با عبد و اندکاک ممکن در واجب فراموش شده و تصویر سلطان و پیک و رعیت به جای آنها ‏نشسته است”. ‏

‏۴- آیا این نوع سخنان، که بازسازی سخنان و مدعیات عرفا و فلاسفه ی مسلمان است و در مقابل خدا شناسی فقیهان و ‏متکلمین قرار می گیرد، دین ستیزانه و ارتدادآمیز است. دو سنت تاریخی ستبر در برابر یکدیگر قرار گرفته اند: یکی ‏سنت فقیهان و متکلمین ودیگری سنت عرفا و فلاسفه. در اولی خدا سلطان جهان است، اما در دومی عین جهان و تمام ‏هستی است. با اولی می توان رابطه ای شخصی برقرار کرد، اما در دومی هیچ تمایزی میان شخص و خدا وجود ندارد و ‏شخص خود را از احدیت غیر متشخص غیر قابل تمیز می بیند. ‏

به فرض آنکه تکفیر در دنیای جدید(دوران مدرن) معنا و کارکرد داشته باشد و حافظ دیانت باشد. تکفیر کار فقیه است، نه ‏روشنفکر. حادثه ای تاریخی و عبرت آموز را یادآور می شوم تا روشنفکری ای که جامه فقاهت بر تن می کند را به کار ‏آید. ‏

در عصر مشروطه افراد بسیاری به دلیل اقدامات تقی زاده به دوتن از مراجع تقلید، آیت الله شیخ عبدالله مازندرانی و ‏محمد کاظم خراسانی، نامه نوشته و خواهان حکم تکفیر او شدند. آن دو تن طی حکمی صریحاً بر”ضدیت مسلک سید ‏حسن تقی زاده… با اسلامیت مملکت و قوانین شریعت مقدسه” انگشت می نهند و می نویسند “لذا از عضویت مجلس ‏مقدس ملی… خارج و قانوناً و شرعاً منعزل است “. علاوه ی بر اخراج از مجلس، خواهان تبعید وی می شوند: “و ‏تبعیدش از مملکت ایران فوراً لازم و اندک مسامحه و تهاون حرام و دشمنی با صاحب شریعت(ع)” است. پس از ترور ‏سید عبدالله بهبهانی و متهم شدن تقی زاده به دست داشتن در قتل بهبهانی، عده ای با پخش حکم آیات یاد شده، آن را حکم ‏‏”تکفیر” جلوه دادند. تقی زاده در دست داشتن در دو قتل سیاسی، یا اطلاع داشتن از مقدمات این قتل ها، متهم بود و است. ‏در حالی که تقی زاده هنوز در تبریز بود و ایران را ترک نکرده بود، فضای سیاسی پس از ترور بهبهانی کاملاً به زیان ‏وی بود، حاجی محمد علی بادامچی و حاجی میرزا ابوالحسن انگجی از آیت الله شیخ عبدالله مازندرانی و محمد کاظم ‏خراسانی استفتا می کنند که آیا حکمی که درباره ی تقی زاده صادر کرده اید، حکم به تکفیر بوده است؟ ان دو پاسخ می ‏دهند که حکم آنها حکم تکفیر نبوده است. آیت الله خراسانی تصریح می کند که : “نسبت تکفیر بی اصل است. فقط حکم به ‏عدم جواز مداخله در امور نوعیه ی مملکت و عدم لیاقت عضویت مجلس محترم ملی و لزوم خروجش بوده، لاغیر”. ‏
مازندرانی هم می نویسد حکم او حکم تکفیر نبوده است بلکه حکم”به فساد مسلک سیاسی و منافات مسلکش با اسلامیت ‏مملکت” بوده است، “این هم نه مطلبی بود که به گفتن یا نوشتن یکی دو نفر باشد، بلکه اشخاصی که… به ماها نوشتند از ‏اعضای صحیحه مجلس و غیر هم کسانی هستند که ملت خواهی… و مسلمانی آنها قطعی… [و] مسلم است… خلافهای ‏صادر از او [تقی زاده] کاشف از فساد مسلک است و همه با سند [است] و اساس دارد. قطعاً و محققاً اصل انجمن سری ‏طهران را یا خودش منعقد کرده یا رکن عمده است”. ‏

در دوران مشروطه، برخی از روشنفکران لائیک و لامذهب معتقد بودند در مبارزه ی سیاسی باید از نفوذ روحانیت در ‏میان توده های مردم، برای رسیدن به مقصود، استفاده کرد.، پس از صدور حکم تحریم تنباکو و موفقیت این حکم، میرزا ‏آقا خان کرمانی و میرزا ملکم خان طی نامه ای به میرزای شیرازی از او خواستند که به پیروزی ای که در لغو امتیاز ‏تنباکو نصیب او و ملت شده است، قانع نشود و “امور را تا نقطه ی آخر اصلاح” کند، یعنی به کار سلطنت ناصرالدین ‏شاه خاتمه دهد. در این نامه از او خواستند که: “دستگاه ظلم و معاونت ظلم و اطاعت ظالم را… تکفیر نمایند” و در توجیه ‏این امر نوشتند که ” احیای دین و دولت اسلام موقوف یک فتوای ربانی است”[۱۰]. روشنفکر لامذهب برای مبارزه با ‏استبداد می خواست از ابزار تکفیر استفاده کند. ملکم در توضیحی راجع به نخستین فعالیتهایش برای شاعر و سیاح ‏انگلیسی، ویلفرد بلانت، اقرار می کند که تنها می خواسته است بر اصلاحات مادی خود جامه ای بپوشاند که برای مردم ‏قابل فهم و پذیرش باشد، و آن جامه ی مذهب بود[۱۱]. شاید اسفاده ی از حربه ی تکفیر علیه استبداد را بتوان به نحوی ‏توجیه کرد، اما استفاده ی از حربه ی تکفیر علیه خرد ورزی آزادانه به هیچ وجه توجیه شدنی نیست. ‏

جلال آل احمد یکی از روشنفکران بنام و تأثیر گذار دهه ی چهل و پنجاه است. نگاه او به روحانیت و شریعت، مشابه نگاه ‏ملکم متأخر است. آل احمد هم در مبارزه با شاه به روحانیت محتاج بود. از روشنفکران به شدت تمام انتقاد می کرد و ‏روحانیت را تنها امید در برابر غرب زدگی قلمداد می کرد. جلال آل احمد می گفت روحانیت ” آخرین سنگر دفاع در ‏مقابل غرب زدگی ” است و ” گوهر گرانبهایی ” برای مبارزه با ظالمان و فاسقان در اختیار دارد[۱۲]. وحدت با ‏روحانیت را تنها راه مبارزه با استبداد و استعمار قلمداد می کرد. می گفت: ” همه ی حکام زمان به اعتقاد شیعه غاصبند و ‏به این ترتیب شیعه هیچ الزامی یا اجباری در اطاعت از حکومت ندارد… روحانیت تشیع، امر حکومت و دخالت در ‏سیاست را امری دور از صلاحیت ذاتی خود نمی داند”[۱۳]. همه چیز را به مبارزه سیاسی فرو می کاست و در وقت ‏مقتضی فتوای تکفیرهم صادر می کرد. می نویسد: “حوزه ی عرفان و تصوف در سراسر تاریخ اسلامی ایران تا اوایل ‏صفویه، حوزه ی ارتداد و روشنفکری است… همه ی عرفا و صوفیان بزرگ نوعی چون و چرا کنندگان بوده اند در قبال ‏سلطه ی تحجر فقهای قشری، و سرنسپارندگان بوده اند به مراجع قدرت شرع، اما در مقابل مراجع قدرت عرف، اغلب ‏ایشان ساکت بوده اند، و فوراً بپرسیم که آیا روشنفکران معاصر همان راه عرفا را نمی روند؟… سراسر اسرار التوحید، ‏در عین حال که کوچکترین معارضه ای با حکومتها ندارد، پر است از اشارات زندقه آمیز شخص بوسعید ابی الخیر در ‏تسهیل و امهال مذهبی و… آیا چنین نمی نماید که عرفای بزرگ ایرانی از طرفی اولین فراموش کنندگان قدرت حکومتها ‏یند یا رضایت دهندگان به آن”[۱۴]. ‏

اینکه تقی زاده متهم به ترور یک مجتهد و یکی از مهمترین رهبران مشروطه بوده، باز هم مراجع تقلید حاضر نمی شوند ‏حکم به تکفیر او دهند. این نحوه ی واکنش مراجعی است که اگر حکم تکفیر صادر کنند، به وظیفه ی فقهی خود عمل ‏کرده اند. اما مگر روشنفکر هم فقیه است که حکم ارتداد و کفر صادر می کند؟ سروش مسلمانی است که برمبنای سنت ‏عرفانی- فلسفی مسلمین سخن می گوید. این سنت ابن عربی، حلاج، مولوی و صدرالمتألهین و… را در انبان دارد. امروز ‏دیگر فقیهان هم نمی توانند به تکفیر اینان حکم دهند، چه رسد به روشنفکران. آیا در تاریخ روشنفکری ایران هیچ ‏روشنفکری علیه روشنفکر دیگری چنین احکامی صادر کرده است: ‏

بدنبال انتشار گفت و گوی عبدالکریم سروش درباره “کلام محمد”، بهاالدین خرمشاهی طی مقاله ای زیر عنوان ” پاسخی ‏به قرآن ستیژان”، نوشت که سروش دو عقیده ی ضروری اسلامی، یعنی “حقانیت و وحیانیت قرآن کریم و به همراه آن ‏نبوت پیامبراسلام”، را انکار کرده است. به گفته ی وی، سروش ” اساس و اصول اعتقادی اسلامی… را خدشه دار ‏ساخته” است. تأویل سروش “حقانیت و وحیانیت کل قرآن را به نحوی غیر مجاز… انکار می کند”. خرمشاهی تا آنجا ‏پیش می رود که سروش را به قرآن نشناسی، ارتداد، بی ایمانی و بی علمی متهم می کند : ” این گروه اندک شمار ‏تجددگرایان قرآن نشناس و خارق اجماع، حتی به قیمت آلوده شدن به ارتداد(برگشت/خارج شدن از اسلام)این تأویلات ‏بنیان کن را که مشکل افزاست نه مشکل گشا، برهم بافته اند… شما (تجددگرایان) نه علم دارید، نه ایمان(یعنی ایمان بر ‏وفق ارتدکسی اسلامی)”. از سوی دیگر، مجید مجیدی هم طی سخنانی اعلام کرد: “اندیشه ورزان دنیا طلب شاعر و ‏نادانش می خوانند و چون جاهلیت پیشین قرآن را “اساطیر الاولین” می دانند… انزجار خود را از آنچه به اصطلاح ‏روشنفکر گفته است اعلام می کنم و از همه ی آنان که در مقابل این جفای بی نظیر سکوت کرده اند، گله مندم… اگر آن ‏روز که روشنفکران مذهبی عصمت و علم غیب ائمه را زیر سئوال بردند و نفی کردند یا مسلمات تاریخی چون غدیر و ‏شهادت حضرت زهرا(س) را افسانه خواندند یا مانند همین قلم منحرف زیارت جامعه کبیره را “مرامنامه شیعه غالی” ‏برشمردند سکوت نمی کردیم، امروز جسارت را به مرحله پیامبر و قرآن نمی رساندند تا علناً پیامبر را فردی عامی و ‏همسنگ افراد جاهلی بدانند و قرآن، کلام الهی را، محصول بشری بخوانند… کسی که ادعای مولوی شناسی می کند و ‏برای او بیش از معصومان ارج و اعتبار قائل است، بداند که به حکم مرادش کافر است”. ‏

ارتداد و تکفیر جز مهمی از سنت فقهی بوده است. اما اینک با این خطر روبرو هستیم که سنت روشنفکری ما نیز با ‏تکفیر و ارتداد پیوند یابد و “روشنفکری فقیهانه” پا به عرصه ی هستی بگذارد. ایران به اندازه ی کافی فقیه برای تکفیر ‏در اختیار دارد، مشکل ما کمبود “روشنفکر حوزه عمومی” است تا با آرای نو، گفت و گوی انتقادی مستدل، ارائه ی ‏مدل های بدیل و رقیب، یک قلمرو عمومی رها از سلطه ی ایدئولوژی و دولت و سرمایه پدید آورد. اگر نگران حفظ دین ‏هستیم، باید بدانیم که صاحب این دین وعده داده است که دینش را برای همیشه حفظ خواهد کرد. اما اگر نگران ایمان ‏دیندارانیم و بر این باوریم که آدمیان می توانند با سخنان و اعمال خود باعث زوال دینداری دینداران شوند، منصفانه از ‏خود بپرسیم در ایران امروز سخنان و اعمال چه کسانی باعث دین گریزی و دین ستیزی شده است؟ سخنان نواندیشانی ‏چون عبدالکریم سروش، محمد مجتهد شبستری و مصطفی ملکیان که قرائتی اخلاقی- معنوی- عرفانی از دین ارائه می ‏کنند؟ یا سخنان و اعمال آنان که قرائتی فاشیستی- توتالیتر از دین ارائه می کنند[۱۵]؟ سخن را با کلام عمیق محی الدین ‏عربی پایان می برم: ‏

‏”بدان که رعایت شفقت بر بندگان خدا سزاوارتر است از غیرت در راه خدا. داوود می خواست که بیت المقدس را بسازد. ‏آن را چند بار ساخت و هر بار ویران شد. به خداوند شکایت کرد. خداوند به او وحی نمود که خانه ی من به دست کسی ‏که خونریزی کرده برپا نمی شود. داوود در جواب گفت مگر خون ریزی ما در راه تو نبود؟ خداوند فرمود بلی، ولی مگر ‏آنان بندگان من نبودند؟… غرض از این حکایت این است که باید عالم انسان را پاس داشت و برپا داشتنش بهتر از ویران ‏کردن آن است”[۱۶]. ‏

پاورقی ها: مقاله و مقالات
‏‎————‎
‏۱- ممکن است گفته شود عقلانیت به معنای نشان دادن صدق اعتقاد به نحوی که جمیع عقلا را قانع نماید، محال است و ‏نمی توان صدق یک نظام اعتقادات دینی را چنان معلوم کرد که همه ی عقلا قانع شوند. در این صورت “اثبات”، ‏‏”وابسته به شخص” خواهد شد، یعنی یک استدلال ممکن است به نظر شخصی امری را کاملاً اثبات کند، اما همان ‏استدلال نتواند برای دیگری چیزی را اثبات کند. قائلین به عقلانیت انتقادی وعده نمی دهند که بتوانند صحت یک رأی ‏خاص و کذب سایر آرا را قاطعانه اثبات کنند. اینان هیچ تضمین عقلی محرزی مبنی بر صحت دیدگاه خود در اختیار ‏ندارند. بر همین مبنا، قائلین به عقلانیت انتقادی به شدت خود را محتاج دیدگاههای رقیب و طرفدارانشان می دانند. ‏

عقلانیت حداکثری پیش فرض سنت فلسفی مسلمین است. دین خود را دین حق خواندن و دیگر ادیان را ناحق یا ناکامل ‏خواندن، متکی بر عقلانیت حداکثری است. اگر پیروان این سنت به عقلانیت حداکثری باور دارند، باید دلائلی برای صدق ‏باور به خدا، سخن گفتن خدا با یک شخص خاص و غیره ارائه کنند که جمیع عقلا را قانع کند. اما اگر چنین دلائلی وجود ‏ندارد، که ندارد، پس جا برای نظریه های رقیب گشوده خواهد شد. یک نظریه قرآن را کلام خدا می داند، ولی نظریه ‏دیگر، قرآن را کلام محمد(ص) می داند. طرفداران هر یک از این نظریات باید دلائل خود را عرضه بدارند، ولی در ‏عین حال باید متوجه باشند که نزاع به هیچ وجه فیصله نخواهد یافت. برای اینکه استدلالی وجود ندارد که جمیع عقلا را ‏قانع سازد. ‏

بحث حاضر در چارچوب سنت مسلمانها صورت می گیرد. برخی از نواندیشان دینی پدیده ی وحی را در چارچوب آرای ‏الوین پلنتنجا و ویلیام آلستون بازسازی کرده اند(رجوع شود به رساله دین شناخت آرش نراقی، طرح نو، که در آن وی ‏وحی را نوعی تجربه ادراکی می داند که واجد وجهی تفسیری و عاطفی نیز هست. او در بازسازی این نظریه از آرای ‏آلستون، جان هیک و ردولف آتو بهره برده است). پلنتینجا “خدا وجود دارد” را جزو اعتقادات پایه می داند و معتقد است ‏دینداران لازم نیست برای موجه کردن آن حجت یا برهانی اقامه کنند. برمبنای نظریه او، هرکسی می تواند اعتقادات خود ‏را اعتقادی واقعاً پایه به شمار آورد. آلستون هم تجربه ی خداوند را ادراک خداوند می داند و ساختار این ادراک را بر ‏الگوی ساختار ادراک حسی بازسازی می کند. اگر خدا با شخص خاصی سخن گفته باشد، این نظریه مدلی برای فهم این ‏پدیده در اختیار ما می گذارد. اما از این مدل بر نمی آید که خدا حتماً با شخص خاصی سخن گفته است. کما اینکه آلستون ‏نگفته است که خدا با پیامبر اسلام سخن گفته است. ‏

‏۲- علامه طباطبایی، المیزان، جلد ۱۰، صص ۲۲۵-۲۲۴/ ‏
‏۳-علامه طباطبایی، المیزان، جلد ۸، ص ۱۹۸/ ‏
‏۴- علامه طباطبایی، المیزان، جلد ۱۶، ص ۳۵۶// ‏
‏۵- سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج ۴، ص ۲۶۴/ ‏
‏۶- بهاالدین خرمشاهی، قرآن و بازتاب فرهنگ زمانه، مجله بینات، شماره ۵، ۱۳۷۴، ص۹۱‏
‏۷- پیشین، ص ۹۵‏
‏۸- پیشین، ص۹۵‏
‏۹- پیشین
‏۱۰- متن نامه به شرح زیر است: ‏
حجت الاسلام، ملاذالمسلمین، نایب الائمه المعصومین آقای میرزا محمد حسن شیرازی سلمه الله تعالی
ما عموم اهل ایران که مهجور از وطن عزیز، در مملک عثمانی متفرق هستیم… ]معتقدیم که]بحکم هر قانون شرعی و ‏عقلی بر ذمه ی علمای دین واجب است که بلاتأخیر یک مجلس کبرای ملی ترتیب بدهند و موافق اصول شرع مقدس، ‏حقوق ملت و شرایط بقای دولت را آنطوری که باید مقرر و مستحکم بسازند… شکی نیست که علمای اسلام کاملاً قادر ‏هستند که در ظرف چند روز این دستگاه ظلم را در نظر عامه ی مسلمین بطوری مورد لعن و به نحوی محل نفرت عام ‏بسازند که دیگر هیچ بی دین جرئت نکند نزدیک چنان دستگاه منفور برود. از برای علماء عصر چه افتخاری بالاتر از ‏این که بدون خیچ خونریزی، فقط به قوت کلام حق، این دولت اسلام را از چنگ این جانوران ملت خور، خلاص و آئین ‏عدل الهی را مجدداً اسباب سعادت امم روی زمین بسازند…. از همت ایشان توقع ما فقط این است که از بالای منابر ‏اسلام، دستگاه ظلم و معاونت و اطاعت ظلم را جهراً و صراحتاً لعن و تکفیر نمایند. انهدام بنیان ظلم و شکست جمیع ‏زنجیره های اسارت و احیأ دین و دولت اسلام، موقوف به این یک فتوای ربانی است. پس ای قبله ی امم. ای ملاذ ‏مسلمین. ای محیی ملت، ای آفتاب آسمان شریعت، در اعلام این فتوای عدل الهی چه تأمل دارید؟… روح اسلام منتظر ‏ندای چنان فتوای حیاتبخش و ما عموم آدمیان ایران به ایمان پاک و به قوت باطن اسلام، مهیای اجرای هر امر آن عرش ‏انوار هدایت، هستیم”(قانون، شماره بیستم، صص ۱و۲و۳). ‏

‏۱۱- باید توجه داشت که ملکم متأخر(دوران قانون) با ملکم متقدم(ملکم جوان) تفاوت های بسیار دارد. ملکم متأخر ‏تئوریسن حکومت فقهی است. می نویسد: ” کدام احمق گفته است که ما باید برویم همه رسومات و عادات خارجه را اخذ ‏نمائیم. حرف جمیع ارباب ترقی این است که احکام دین ما همان اصول ترقی است که کل انبیأ متفقاً به دنیا اعلام فرموده ‏اند و دیگران اسباب این همه قدرت خود ساخته اند”(روزنامه قانون، به کوشش هما ناطق، امیر کبیر). “در دنیا هیچ نظم ‏و حکمتی نمی بینم که مبادی آن یا در قرآن یا در اقوال ائمه یا در آن دریای معرفت اسلام که ما احادیث می گوئیم و حدود ‏و وسعت آن خارج از تصور شماست به طور صریح معین نشده باشد”(قانون، شماره ۳۶، صص۴-۳). “سایر دول قانون ‏اعظم خود را از اصول اسلام اخذ کرده اند”(قانون، شماره ۵، ص۲). “آن قوانین و آن اصولی که خدا و پیغمبر و حکما ‏به علمای اسلام یاد داده اند، همه را خیلی صحیح و کافی می دانیم”(قانون، شماره۶، ص۱). “اسلام یعنی مجمع قوانین ‏الهی و آدمیت یعنی اجرای آن قوانین”(قانون، شماره ۱۰). “آرزوی ما فقط این است که روسای دین و فضلا جمع بشوند ‏و قوانین شریعت خدا را به تدابیر شایسته مجرا بدارند”(شماره ۷، ص ۲). “سبب همه این مصائب ایران از عدم اجرای ‏قوانین شریعت خدا است و استخلاص این ملک ممکن نخواهد بود مگر با اجرای احکام الهی… پرسیدیم که احکام شریعت ‏خدا را از کدام خزانه ی غیب بخواهیم و اجرای آن احکام را به کرامت چه تدبیر در این ملک مقرر نمائیم؟ به یک زبان ‏الهام نشان این طور فرمودند: اکمل تدابیر و منبع جمیع فیوض هستی در خرانه ی شریعت اسلام است. ترقی بنی آدم در ‏هر نقطه عالم که ظهور بکند، لامحاله از پرتو معرفت اسلام است”(شماره ۹، ص۱). “در هر ولایتی که هستید مجتهد ‏شهر یا امام محله را امین خود قرار بدهید”(شماره ۱۱، صص۲و۴). “رئیس روحانی ملت باید بالاتر از شاه باشد… چرا ‏باید امام شرعی امت خدا، فایق بر جمیع امرای عرفی نباشد”(شماره بیست و نهم، ص۳). “موافق دین ما کل معرف عالم ‏در قرآن مجید جمع است. اگر مسلمان هستید باید لامحاله محکوم علم علمای اسلام باشید… فضلای ملت جمع می شوند و ‏موافق یک قانون شرعی از میان اولیأ اسلام، اعلم و افضل و اعدل را رئیس قرار می دهند”(شماره بیست و نهم، ‏صص۴-۳). ملکم در پی ایجاد دولت شرعی به ریاست مجتهدین بود و می گفت”امام شرعی امت” باید بالاتر از هر شاه ‏و “فائق بر جمیع امرأ عرفی” باشد. اگر تمام این نوشته ها را دوز و کلک و استفاده ابزاری برای رسیدن به مقصد بدانیم، ‏با آخرین مصاحبه ی او با یک نشریه انگلیسی زبان در سال ۱۸۹۶ چه باید کرد که در آنجا به صراحت می گوید: “ما ‏پذیرای تنظیمات و اصلاحات غربی و تمدن مسیحی نیستیم. همه چیز باید اسلامی باشد”. رجوع شود به: ‏
H. R. Haweis: Talk With A Persian Stateman. The Contempoary Review. No. 367. July 1896. ‎P. 76‎‏. ‏

ارسال به بالاترين

۱۰ پاسخ به “روشنفکری فقیهانه”

  1. پیمان گفت:
    دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶ در ۵:۱۵ ب.ظ

    ‏ از نظر آقای خرمشاهی، یکی از مصادیق تعارض علم و دین، و بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن، وجود موجودی به نام ‏جن در قرآن است: “در قرآن کریم هم سخن از وجود جن می رود و سوره ای به نام جن و در شرح ایمان آوردن بعضی ‏از آنها و در استماع مجذوبانه آنان از آیات قرآن هست(سوره جن= سوره هفتاد و دوم)، حال آنکه بعید است علم یا عالم ‏امروز قایل به وجود جن باشد”[۸]، ” چون جن و پری در ادبیات قوم عرب از رواج کاملی برخوردار بوده، که قرآن ‏کریم سوره ای به نام جن آورده و در شرح حال ایمان آوردن بعضی از آنها و استماع مجذوبانه آنان، آیاتی را نازل ‏کرده”[۹]. ‏

    اگر موجودی به نام جن وجود نداشته باشد و قرآن صرفاً فرهنگ زمانه را بازتاب داده باشد، موجودی به نام شیطان هم ‏وجود نخواهد داشت، برای اینکه شیطان یکی از جنیان است: ‏

    و اذ قلنا للملئکه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس کان من الجن ففسق عن امر ربه : و آنگاه که به فرشتگان گفتیم که آدم را ‏سجده کنید، همه جز ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش سر بتافت سجده کردند(کهف، ۵۰). به اضافه رحمن، ‏‏۱۴ و ۱۵- ص ۷۵و ۷۶. ‏

    شیطان نقش عظیمی در جهان هستی دارد. شیطان آدمیان را وادار به بدی و فحشا می کند و به حرام می اندازد(بقره، ‏‏۱۶۹-۱۶۸). شیطان به صورت انسان بر مشرکان قریش ظاهر شد و آنها را فریفت که من امان دهنده به شما هستم ولی ‏در میانه ی جنگ گریخت(انفال، ۴۸- حشر، ۱۶). در قیامت با جهنمیان گفت و گو می کند و به آنها می گوید که چگونه ‏آنها را فریب داده است(قصص، ۶۳- ابراهیم، ۲۲- بقره، ۱۶۷و۱۶۶). ایوب را بسیار رنج داد و از سه سو باران بلا بر ‏سر ایوب ریخت: مال و خانواده و اندامش و در نهایت از طریق همسرش(ص، ۴۱). در خواندن وحی تمام پیامبران ‏اخلال کرده است(حج، ۵۲). قدرت شیطان آنقدر زیاد است که می گوید قصد دارد به دست آدمیان خلقت خداوند را ‏دگرگون کند(نسأ، ۱۱۹). اگر شیطان وجود نداشته باشد، آنهمه نقش و کارکردی که قرآن برای وی در هستی و جامعه ‏بشری در نظر گرفته چه می شود؟

  2. ناصر طاهزی بشرویه---------- روشنا گفت:
    سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۴ ق.ظ

    قرآن آیات شیطانی نیست
    قرآن الهام و شعر نیست

    بنام جانان که موسی را لوح ، عیسی را کلمه و محمد را قلم شد. موسی لوح را دید ، تورات آ ورد. عیسی کلمه را دید ، انجیل آورد . محمد قلم را دید، قرآ ن آورد. هر سه آگاهی محض شدند وحقیقت را مکتوب کردند. قلب آ نها آنچه را دید تکذیب نکرد.آنها به وادی ایمن وارد شده بودند و رصد می شدند، تا مبادا از آن خارج شوند که رضا مندی، حق است.
    به قلمها بگویید بنویسند.به چشمها و گوشها بگویید ببینند وبشنوند. به قلبها بگویید قوسین بگشایند . نفخه ای (د می) در راه است.نزدیک و نزدیکتر می شود. به سدره المنتهای ناسوت وجودت که برسد، این بار لحظه ای می ایستد (در همین ایستادن, عقل جبروتی ودیگر ملائک از توان می افتند) ودر حالی که شیاطین انس و جن رانده شده اند فرود می آید، قلبت قو سین می گشاید، دیدار او را شهادت می دهد و در همان دم همه جوارح ات او را می بینند. خروج از ملک به ملکوت را به عین الیقین می بینی. آ رام و با قلبی ساکن (مطمئنه) و فارغ از جبروت عقلت (جبرئیل باز مانده است ، سر پنهان شهود برای تو همین فارغ شدگی از جبرئیل است) در جنت الماوی به اسم” هو” ، صفت “آ گاهی” ، فعلیت محض “عشق ” ، کلام ” بسم الله الرحمن الرحیم” و ندای “اقراء بسم ربک الذی خلق” متعین میشوی(نبوت). صورت باطنی ایمان بر تو ظاهر می شود و شهادت می دهی(دیداری قلبی). این صورت و معشوق نورانی به صفت آگاهی وایمان قلبی، همه جا و همه دم با تو همراه می شود.این همان کتاب محفوظ ومکنون است که جامع است ، قدیم و ام الکتاب است .هر دم بین تو و قلبت حادث می شود ، تحویل تو می گردد. قلب مطمئنه آ نچه را می بیند تکذیب نمی کند.
    تعجب نکن . تمام دریافتهای پنج حس بیرونی را نیز بشدت وضعف وبه کیفیت های مختلف در قلب و ضربان قلب مشاهده کرده ای. این نوع دیدار را یکبار دیگر نیز تجریه کرده ای .آن لحظه که لطیفی بنام عشق را تجربه می نمودی. عشق همان لطیف آگاهی است که قبلا ، نفس نا آگاه تو ( که در بند وگرفتار عادات ذهنی بود ) آنرا دیده است. در دم ، از فاعلیت نفس اماره وعادات ذهنی نا آگاهانه ( که همان فعالیت نرونهای آ ینه ای مغز است و همان شیاطین جنی و بی صورت است که همنشین ما انسانها شده اند ) و نیز ازهمراهی شیا طین انسی، تکویناً تبری می جویی و تسلیم نفس مطمئنه می شوی ، اینست آگاهی محض وتکوینی و وحیانی که وحی از امور خدا وتکوینی”کن فیکون” است ، اینست مسلمانی که همه ادیان، اسلام است(این تسلیم نیز تکوینی است .که زمین وآسمان نیز تسلیم هستند در صراط مستقیم ، صراطی که بر آن نعمت جاری است) و این است تسبیح زمین و آ سمان.
    برای اولین بار آرام و مطمئن خود را متعیین به صفتی (صفت آگاهی) غیر فانی و باقی می بینی .اشک آگاهی از چشمانت جاری می شود.ملکوت عشق را می بینی.این همه دیدن ، قلبی ،ایمانی، یقینی ، نورانیست (آگاهی محض است و وحیانی است) عقلی ، نظر ی، ذهنی ، الهامی ، شعری و فانی نیست ( آ نچنان نیست که عقل لحظه ای تایید ولحظه ای تکذ یب کند) حالا دیگر فعلیت تو عشق ورزی آگاهانه است .عقل قدسی شده تو انتخاب احسن دیگری ندارد و راضی و مطمئن است.عالم وآدم را مشغول عشق ورزی می بینی .این لطیفه را فقط عقل قدسی شده تو (روح القدس - جبرئیل امین) بر جوارح و ادراکاتت با خوشنودی و رضایتمندی وارد می کند و این همه تو هستی.
    برای اولین بار به عین الیقین ا ز حال خودت آ گاه هستی و بر حالات بعدی خود ت انتظار وشهودی آگاهانه داری. در حالی که گلی هستی در بوستان آ فرینش ، خود ر ا عطر لطیف وجانانه ای می بینی که از مکان وزمان ودنیای محدود و حدید گل مُلکی ، به لا مکان ولا زمان و دین و حقیقت ملکو تی ، رایحه تکوین می یابی (مالک یوم الدین را شهادت می دهی) که این همه خودت هستی. شرحه صدر بر قلب تو تکوین شده است. انبساط قلبی پیدا کرده ای ، خود را سبک بال و لطیف می یابی . اکنون همه ادراکات و قوای تو ، همان ملائک وجودت ، جنود آگاهی و نورهستندد. که در خدمت جبرئیل عقلت می باشند واین همه قوای قدسی در هیبت روح القدسی شدید القوا ، می آ موزند تو را آ نچه نمی دانی. آموختنی از سر حضور و شهود به مدد شدید القوا ( نفس مطمئنه) که خودت هستی ،این است آن فراوانی و کوثری که به توعطا شده است ، اینست چراغ علاءالدین وغول مطیع تو،که ا ین هردو خودت هستی ،اینست قالیچه حضرت سلیمان، که سلیمان و قالیچه خودت هستی، و اینست لوح ، کلمه و کتاب ،که این همه خودت هستی.(در ادامه بیان خواهم کرد) .
    اینجا خود را بر عرش اعلی می بینی (عرش همان فرش است که به مدد شدید القوا تور و حجاب از رخ آن برداشته ای) همه فرشیان را نظاره می کنی ،جسمت را می بینی، که به صورت تکه های نان میخورند وجانت را ،که بصورت جامهای شراب مینوشند. درعرش ، .زمین وآسمان (ملک و ملکوت) را تسبیح گو و به عشق ورزی مشغول می بینی . هر فعلی را که از نعمت آن بیشتر آگاهی داری برایت عاشقانه تر ، جانانه تر وآرام جان افزا تر است . فا عل آگاه تسبیح دل و دلدار می کند. عشق آگاهانه عشق تکوینی است. عشق تکوین شده لوح ، کلمه وکتاب است. آگاهی محض است . عشق که تکوین یابد ،همه عادات ذهنی ما را می رباید و عقل را قدسی می کند. گویی چون نیست شدی ،عشق هست میشود و تو به عشق هست می شوی و تو عشق می شوی و اینجا عشق تکوین شده است. آری این همه خودت هستی که ” کن فیکون” شده ای.
    حوریان و غلامان لوء لو ء صفت را (متعین به مروارید آگاهی) می بینی که عشق می ورزند و جام های شراب طهور(عشق آگاهانه) را دست بدست می کنند و می نوشند. اینجا دیگر شیاطین بالفضول انس وجن، همان عادات شبیه سازی شده ذهنی و وهمی (شیطانی) و همان تحریک پذیری نرونهای آینه ای ، بر آنها نفوذی و ورودی ندارد.اگر چه قبلا از ابواب ادراکات بر همه آنها وارد می شد، ولی اکنون نور و شهاب آگاهی شیاطین بالفضول را می رباید و می راند.
    آ ری اینجا وادی حق الیقین است .حق را به یقین می بینی . یکباردیگر او را، نا آگاهانه ، دیدی و عشق نا آ گاهانه بر تومتجلی شد. در حالی که شیا طین بالفضول انس و جن ، مانع از نزول حقیقت عشق ، بر تو می شدند.
    لیکن این بار ، به مدد شدید القوا ، متعین به صفت آگاهی شده ای ،عشق فعلییت محض تو شده است. این بارعشق با کلمه”بسم الله الرحمن الرحیم” بر تو متجلی شده است. بنام الله (هو)، قابل “الرحمن” و فاعل ” الرحیم” شده ای. شیا طین بالفضول انس وجن دیگر مارج های آتشی بیش نیستند . که در مقا بل “هو” ی تو مخلو قیتی ندارند و ربوده و رانده میشوند( اینست عصای مو سایی و نفس مسیحایی) که این همه تو هستی.
    آری اینجا سدره المنتها است. اینجا همه شاخ وبرگهای وجودت،همه جوارح ات به آن که میرسند اسم وصفت خود را ترک می کنند و به فعلییت محض تبدیل می شوند. از عرض و فرع به اصل می رسند. اینجا نز دیک جنت الماوی است.همانجا که اگر وارد شدی وشاهد شدی در باز گشت به جوارح ات ، وارد باغهای بهشت می شوی که نهر های حیات در بستر آن جاری اند. گویی از زمین به آ سمان ، از ظلمت به روشنایی ، از ملک به ملکوت ، از فرش به عرش و از عالم شاهد به عالم غایب وارد شده ای. به دیدار غیب، شهادت می دهی. در حالی که یقین داری خواب و فراموشی تو را فرا نگرفته است. اینجا سکینه قلبی دار ی و به مقام رضا و رضایتمندی رسیده ای ، آ گاهی محض شده ای . اتحادی عاشقانه و آ گاهانه با خود یافته ای. نفس تو و نفس رب تو یکی شده است. ناظر و منظور خودت شده ای . به لایموت و ازلی و ابدی بودن خودت شهادت می دهی. لاهوت تو با ناسوت تو به لذ ات روحانی و عشق ورزیهای آسمانی و ملکوتی می پردازد.
    از تولد و مرگ رها شده ای ،”لم یلد و لم یولد” شده ای.همه صفات و قوای تو کامل شده است .خود را متجلی به صفات حق می بینی.
    عیسای نجات یافته و نجات دهنده شده ای.جسم زمخت خود را به اشکال مختلف و کثیر درعالم ملک و کثرت می بینی که همان نان عیسایی است و دست به دست می کنند و به همه می رسد . جان لطیف خود را می بینی که در جام های مسیحایی عشق و آگاهی ، در میان همه مخلوقات میچرخد و می نو شند.
    آری اینجا مسیح تو هستی. از نفخه روح القدس وهم آغوشی و اتحاد روحانی و ملکوتی “مریم عشق” و “فاعل آگاهی” تکوین یافته ای .
    اینجا اتحادی با جان اشیاء داری،هر لحظه با یکی از آیات هستی، به عشق ورزی آگاهانه می پر دازی و زبان حال آنها می شوی. سلطان ملک و ملکوت شده ای .الهه زمین و آسمان شده ای. هر لحظه بصورت فرشته ای نجات بخش با یکی از آیات ملک به نجوا مشغول می شوی.
    خود را می بینی که از چاه بلا و گرفتاری و بخل و حسد وطمع برادران همنوع ات نجات یافته ای و یوسف ملک تو هستی.
    آبها را می بینی که همه نا پاکی ها را می شویند و همه آتش ها را خاموش می کنند همه زشتی ها را زیبا و همه مرده ها را زنده.
    خودت را می بینی که موسی شده ای و دیگر غم ظلم و ستم فرعونیان نداری و قوی و مطمئن در مقابل لشگر عظیم ظلم و بیدادگری توان ایستادن داری و لشکریان ظلم و ستم را دنبال خود تا آبهای نیل می کشانی و آ تش ظلم و فتنه آنان را در آبهای نیل خاموش می کنی.
    انسانها و جانوران را می بینی که گرفتار جهل و فساد شده اند وبه لهو و لعب مشغولند. برخی از آنها که آگاه ترند نجات می یابند و به ملکوت نزدیکتر می شوند. آنها را در کشتی پیامبران می بینی .کشتی نوح می سازی و طو فان نوح بپا می کنی .
    دراینجا همه رنگها بی رنگی است. همه جمال ها جلال اند.همه اسم ها کلمه،همه صفات آگاهی وهمه افعال عشق اند که خداوند کلمه است ،عشق است، آگاهی ونور است در همه اشیاء. همه اشیاء او هستند(که یکی هست و هیچ نیست جز او) و همه او هستیم ، از او هستیم ، و به او بر می گردیم. او اول است، آ خر است، ظاهر است ، با طن است و این همه تو هستی . خود را بشناس او را می شناسی.
    ‌ اینجا هر شیئی ملک و ملکو تش را در کنار هم و بدون کوچکترین فاصله ای از هم شهادت می دهد. هر ملکوتی مالک و سلطان ملک خویش است و خویش را به رصد و قضاوت می نشیند و می نشاند.
    لحظه رودررو شدن بهشت و جهنم است. متوجه می شوی آ ن عادل رحمان و رحیم خودت هستی، حاکم و محکوم و دانای حکم خودت هستی .” مالک یوم الدین “خودت هستی .
    هر انسانی با نامه اعمال خویش در مقابل ملکوت خود که نفس مطمئنه است حکم می شود. اکنون لحظه حسابرسی نفس مطمئنه از نفس اماره است ، یک نفس کل بیشتر موجود نیست که اکنون مطمئنه است و از اماره بودن قبلی خود آگاه است و از همه اعمال ونیات جوارح خود آگاه است و خود نامه اعمال خود را می خواند، خواندنی ازسر دانستن . در اینجا قاضی و متهم یکی است و این همه را جوارح ات شهادت می دهند . که این محکمه و این حاکم و حکم آن ، همه تکوینی اند. پاداش آن نیز تکوینی است یا مرده ای قبل از اینکه بمیرانند تو را و به ملکوت ، خود آ گاه ، وارد می شوی و وعده بهشت را حق مییابی و یا به ، خود نا آگاه، بر می گردی و وارد ملک می شوی ،ملکی می شوی . آنگاه می میرانند تو را و همدم مارجهای آتش و شیا طین انس و جن می شوی تا نجاتی دیگر، که تو از او هستی و به او باز می گردی.
    قصه های ملکی حدیث نفس اماره است و قصه های ملکوتی حدیث نفس مطمئنه . قصه های ملکی حدیث غصه های اسارت در ملک و همراهی با شیا طین انس وجن است و قصه های ملکوتی حدیث رهایی از ملک و برائت از این شیاطین. آنجا حدیث خواستن است . اینجا حدیث شدن است. قصه های ملکی را، آنکه اسیر غم وخسران عادات ذهنی و شیاطین وجن های موهوم است باور می کند و قصه های ملکوتی را آ نکه از غم و هجران نجات یافته و صفاتش بر او تجلی یافته باور دارد. آن حدیث زلف یار است و این حدیث جام باده . آن حدیث کو چه و بازار است و این حدیت هفت آسمان . آنجا حدیث گناه کبیره و صغیره و حرام و حلال و جنگ هفتاد و دو ملت است ،اینجا حدیث حوریان و غلامان و میوه های پاک و شراب طهور . آنجا می شنوی و می خوانی و می گویی . اینجا می بینی و شهادت می دهی. آنجا قال است، اینجا حال است. آنجا تو حق را می جویی، اینجا حق تورا می جوید .
    اگر این مارجها ی آتش را که مخلوق نیستند خاموش کنی و تنت راهیزم این شیاطین انس و جن نکنی ،موت قبل از موت می کنی این ملک را ملکوت، این جهنم را بهشت می یا بی .
    در ملکوت گردش کن و اسرار را ببین خود را بشناس و خدا را بشنا س و بعد خود قیامت بپا کن و حکم بده وسپس پیامبر ت را بفرست تا خبر دهد که این همه خودت هستی . عاشق حقیقت را به صبر توصیه می کنم .برای کشف حقیقت به حق بیندیش و از حقیقت بگو و از حقیقت بنویس نه از حامل حقیقت که چون تویی بیش نیست ، که خود را شناخته است که حقیقت را شناخته است.
    والسلام
    ناصر طاهری بشرویه…(روشنا)
    rroshanaa.mihanblog.com
    9/ 5/1387

  3. GoogleBot گفت:
    سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۷ در ۶:۱۳ ب.ظ

    DAESH ONOTOLE V PRAVITELI VSELENNOI!

  4. HairyMan گفت:
    چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۷ در ۶:۲۹ ق.ظ

    Not bad… Not bad.

  5. ناشناس گفت:
    جمعه ۲۷ شهریور ۱۳۸۸ در ۶:۳۲ ق.ظ

    جناب گنجی
    اگر چه بی اهمیت تر از آن هستی که پاسخت را کسی بدهد. اما تو و استادت حاج فرج دباغ در زیر دُمب آمریکا چه میکنید؟!
    رفته ای به پیروی از نیچه در روده بزرگ کثیف ترین نظامی که در عالم هستی تا کنون بوجود آمده است نشسته ای و سر خود را از زیر دمب آن بیرون آورده ای و همراه با فعل و انفعالات شکم بزرگ و جهانخوار این ابر قدرت رذل سرو صداهایی هم آهنگ با آنچه از آن بیرون می آید در می اوری و ادعاهای سخیف بر ضد ملتی میکنی که فداکارانش در زیر کثیف ترین شکنجه های صدام این ولیده اربابانت، حسرت یک آخ را بر دل آن بی اصالت گذاشتند.
    شما سست عنصر ترین سست عنصرها هستی. شما یک استفراغ عفن و چرک یک زخم میباشید. شما بی حیثیتی بی شرافت و وطن فروش و خائن هستی که برای یک گرین کارت صد هزار معلق زده ای و برای یک حقوق ماهانه دلاری صد هزار لایه شرافت خود را فروخته ای.

  6. -ن گفت:
    سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ در ۲:۳۹ ب.ظ

    مرگ برولایت ضدفقیه

  7. واحد تبلیغات و خریابی حزب دموکراتیک خران شعبه ایران گفت:
    جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۸ در ۸:۱۱ ب.ظ

    تو سوراخ زیر دمب شیطان بزرگ پنهان شده اید و رجز میخونید!؟
    فراریهای بی حیثیت! اگر خاصیتی داشتید، در کشور میماندید و جان خود را فدای عقایدتان میکردید، نه جان بی خاصیت خود را بر میداشتید و میرفتید به سبک نیچه تو سوراخ زیر دمب شیطان بزرگ و سرتان را با ذلت و خواری بیرون می آوردید و از هوای عفن آنجا تنفس میکردید و به فکر جنبش سبز درست کردن می افتادید.
    یک از یک خبیث تر هستید. یک از یک بی شرافت تر و منافقتر.
    ننگ پشت کردن به ملت ایران با بیانیه و ادعا پاک نمی شود.
    شما با دشمنان ملت ایران ساخته اید تا شاید بعد از سرکوبی انقلاب اسلامی به شما هم حکومت ری بدهند.
    شما به جو آن هم نخواهید رسید. عمر سعد های پست .
    سزایتان همین است که همنشین گوگوش و یزید و شمرهای زمانه باشید.

  8. واحد تبلیغات و خریابی حزب دموکراتیک خران شعبه ایران گفت:
    جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۸ در ۸:۱۲ ب.ظ

    گوگوروش ( گوگوش + سروش)
    فلسفه زیستن در قرن بیست و یکم!!
    شاگردان مکتب:
    حجت ال( اسلام آمریکایی) محسن کدیور
    اکبر گنجی
    محسن مخملباف
    عطا مهاجرانی
    عباس عبدی
    علیرضا علوی تبار
    و یک طویله پر از خر
    به واحد تشکیلات اجتماعی این حزب بپیوندید
    واحد تبلیغات و خریابی حزب دموکراتیک خران

  9. واحد تبلیغات و خریابی حزب دموکراتیک خران شعبه ایران گفت:
    جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۸ در ۸:۱۸ ب.ظ

    شعار پیشنهادی حزب خران برای راهپیمایی ۲۲ بهمن ۱۳۸۸
    شعار اوّل
    ما خریم خر سوار میخوایم.
    بوش که رفت اوباما رو میخوایم.
    استقلال چیه، یونجه های کالیفرنیا رو میخوایم.
    جفتک پرانی و عرعر کردن آزاد رو میخوایم
    صد جفتک میزنیم، چون گرین کارت آمریکا رو میخوایم.
    شعار دوم
    مرگ بر استقلال، مرگ بر ازادی، مرگ بر جمهوری اسلامی!
    شعار سوم
    کاسه لیسیم کاسه لیس
    نوکر سفارت انگلیس
    شعار چهارم
    نه ایران ، نه اسلام
    درود بر آمریکا
    واحد خر رنگ کنی حزب دموکراتیک خران شعبه ایران

  10. دفتر مرکزی حزب خران « واحد خر یابی» گفت:
    یکشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۰ ب.ظ

    «اوباما» او با ماست
    آگهی مجدّد استخدام
    توجّه ! توجّه!
    فوری! فوری!

    استخدام خران دو پا برای «گسترش دموکراسی» و «مبارزه با تروریسم» و «حمل نفت از خاورمیانه»
    حزب دموکراتیک خران آمریکا با توجه به خرابکاری اعضای استخدامی این حزب و پیاده نظام بی مزد و منّت همراه آنان در روز عاشورای امسال و دسته گلهایی که به آب دادند و با لو رفتن اقدامات آنان در جعل اسناد تقلبی از جمله « عکس تقلبی» و « فیلمهای تقلبی» که هر خری می فهمید که با تقلب تهیه شده است و نیز اقدامات خرانه آنان در سوت و کف بی موقع و رقاصی و الواط گری بیجا که موجب ریزش شدید نیروهایی که با تلاش فراوان سرشان شیره مالیده بودیم، شدند، مجدداً و با حقوق مکفی و جوایز ارزنده، جهت عضویت در حزب خران شعبة ایران نیرو استخدام مینماید.
    شرایط استخدام شوندگان
    ۱- به مبانی حزب یعنی « دموکراسی خرانه» و « باربری دموکراتیک» یعنی بار بری بی چون وچرا برای حزب خران انگلیس و آمریکا معتقد باشد.
    ۲- توان روحی برای آموزش اصول دموکراسی مانند « لگدپرانی دموکراتیک»، «عرو تیز دموکراتیک» و « آتش زدن دموکراتیک آشغال دونی» و « سنگ پرانی دموکراتیک» … و نیز توان جسمی برای اعمال آن در دمونستراسیونهای موسمی را داشته باشد.
    ۳- توان « خدا جویی دموکراتیک» و « عزاداری دموکراتیک» داشته باشد.
    ۴- توان شرکت در طویله های تشکیلات اجتماعی و استعداد لازم برای آموزش اطاعت بی چون و چرا و بستن گوش و چشم و عقل را داشته باشد.
    ۵- توان باربری بخصوص حمل نفت سنگین از خاورمیانه به خارج از این منطقه را داشته باشد.
    افراد زیر در اولویّت میباشند:
    ۱- خران دو پای عضو سازمانهای منافقین، فدائیان خلق، کوموله، سلطنت طلبان، شاگردان دکتر سروش، اعضای نهضت آزادی، احزاب مشاکلک و سازمان مجاحدین انقلاب و حزب سرکارگزاران و طرفداران گوگوش و شاگردان مرحوم طویله مکان شعبان جعفری مشهور به شعبان بی مخ که افتخار آور حزب خران جهان است، در اولویت میباشند.
    ۲- داوطلبانی که مانند افراد زیر توان رنگ کردن سایر افراد را داشته باشند.:
    محسن مهملباف : کارگردان آدم رنگ کن
    دکتر عبدالکارل پوپروش: بافندة نظریه :« افتخار آمیز بودن چیزی به نام زندگی حتّی اگر در معدة یک خر بوده (بخصوص اگر خر دجال باشد) و تنها سر از سوراخ زیر دم او جهت تنفس بیرون آمده باشد.»
    چغندر الدوله اکبر گنجی
    بلعم باعورا، محسن کُودو: خری که کتابی چند بر او بار شده و از فعّالین حقوق خران دوپا، بخصوص حقوق خر دجّال میباشد و در این مسیر برندة جایزة افسار طلایی و گرانت تحقیقاتی شده است.
    عطاء السلطنه مهاجرانی فی پناه ملکه، مفسّر تحریف گر و همدم النساء
    ۳- داوطلبانی که توان لگد پرانی و پرتاب سنگ و کلوخ داشته باشند و در بلند عر عر کردن بتوانند دست دیگران را از پشت ببندند.
    ۴- داوطلبانی که با زیور آلات خرانه به سبک زیر تزئین شده باشند، در شرایط مساوی در اولویت استخدام قرار خواهند گرفت.
    ۵- داوطلبانی که برای حمل بار گاری در اختیار داشته باشند
    حقوق و مزایا
    به افراد استخدام شده ماهیانه هزار توبره جو و دو جفت نعل فولادی و یک افسار مخملین و یک پالان، یا معادل ارزش آن دلار آمریکایی پرداخت خواهد شد.
    به کسانی که در انجام وظایف تاریخی حزب خران که اعمّ آن « گسترش دموکراسی» و « مبارزه با تروریسم» در خاورمیانه و « خالی کردن چاههای نفت » این منطقه است، توفیق بیشتری داشته باشند، جوایز زیر بر اساس نوع خدمتی که انجام داده اند، اعطا خواهد شد:
    ۱- جایزه نوبل: این جایزه به کسانی اعطا خواهد شد که توانسته باشند معترضین نسبت به حمل نفت از منطقه خاورمیانه را ساکت و ما را در سرکوب تروریسم کور این افراد یاری و تداوم حمل این مادة گرانبها تر از جان را تضمین نمایند.
    ۲- جایزه اسکار : این جایزه به کسانی اعطا خواهد شد که توانسته باشند ک تعداد قابل توجهی از مردم جهان را فیلم کرده و آنان را به عضویت حزب خران در آورند.
    ۳- جایزه نعل طلایی: این جایزه به کسانی اعطا خواهد شد که توانسته باشند به هر صورت مرام دموکراتیک حزب را در جهان گسترش دهند.
    ۴- جایزه افسار طلایی: این جایزه به کسانی اعطا خواهد شد که توانسته باشند در ساخت نظریه برای سست کردن مخالفین و دعوت آنان به آرامش توفیق به دست آورند.

    یونیتد استیت آو آمریکا
    واشنگتن دی سی
    کاخ سفید
    دفتر مرکزی حزب خران
    « واحد خر یابی»

نظر دهید

Powered by web abzar . آپلود عکس & by N.Design Studio , columnized by MangoOrange & phpkar.com

مقاله نویسان سیاسی

  • آرش نراقی
  • احمد زید آبادی
  • احمد قابل
  • احمد مظلومی
  • امید معماریان
  • اکبر اعلمی
  • اکبر گنجی
  • بی نظیر بوتو
  • جواد طباطبائی
  • حبیب اله پیمان
  • حسین باستانی
  • حسین بشیریه
  • حسین شریعتمداری
  • حمید رضا مسیبیان
  • داریوش آشوری
  • داوود هرمیداس باوند
  • رسول جعفریان
  • سعید حجاریان
  • سعید شیرکوند
  • شیرین عبادی
  • عباس امیرانتظام
  • عباس عبدی
  • عبدالله مومنی
  • عطاالله مهاجرانی
  • علی افشاری
  • علی شکوری راد
  • علیرضا علوی تبار
  • عمادالدین باقی
  • عيسي سحرخيز
  • فرید زکریا
  • محسن رضایی
  • محسن صفایی فراهانی
  • محسن کدیور
  • محمد ايماني
  • محمد باقر قالیباف
  • محمد رضا شیبانی
  • محمد قوچانی
  • محمدتقي مصباح يزدي
  • مرتضی کاظمیان
  • مسعود بهنود
  • مسیح علی نژاد
  • مصطفی تاج زاده
  • مهرانگيز کار
  • موسی غنی نژاد
  • يورگن هابرماس
  • کوروش زعیم

پیوندها

  • اخبار داغ هفت تیر
  • تالار گفتگو - حتما عضو شوید

آرشیو بانک مقالات سیاسی

  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • اسفند ۱۳۸۶
  • بهمن ۱۳۸۶
  • دی ۱۳۸۶
  • آذر ۱۳۸۶

بانک مقالات سیاسی

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

بانک مقالات فارسی

مقاله حسین شریعتمداری سایت محمد قوچانی سایت اکبر گنجی مقالات سیاسی حسین شریعتمداری وبلاگ مسعود بهنود سایت عباس عبدی بانک مقالات سیاسی مقالات فارسی مقاله سایت مقال وبلاگ اکبر گنحی وبلاگ محمد قوچانی وبلاگ عباس عبدی دانلود مقاله pdf
سایت هفت تیر
تالار گفتگو هفت تیر