محمد قوچانی :
(نقدی بر تاریخ علوم سیاسی در ایران)
هفت سال پیش از آنکه جنبش مشروطه در ایران به پیروزی برسد در ۱۶ آذر ۱۲۷۸ هجری شمسی اولین مدرسه علوم سیاسی در ایران تاسیس شد. فرمان تاسیس مدرسه علوم سیاسی را مظفرالدین شاه قاجار صادر کرد همانگونه که فرمان تاسیس دولت مشروطه را صادر کرده بود و فرمان تاسیس مدرسه علوم سیاسی به تاسیس علم سیاست در ایران منتهی نشد، همانگونه که فرمان تاسیس مشروطه به استقرار دموکراسی در ایران ختم نشد. مدرسه علوم سیاسی همتای مدرسه علوم پزشکی در زمره اولین نهادهای آموزشی مدرن در ایران بودند که همپای هم سنگبنای دانشگاه تهران را نهادند و نظام علمی و آموزشی ایران را دگرگون کردند. اما اگر امروزه میتوانیم عمل جراحی قلب باز انجام دهیم یا با تولید سلولهای بنیادی گوسفند مصنوعی بسازیم، هنوز امکان تاسیس یک دموکراسی حزبی و پارلمانی را نیافتهایم و از ایجاد رابطه میان نظم سیاسی سنتی ایران و نظام های سیاسی نو هنوز ناتوانیم و در بحث و بررسی و تحقیق و نزاع. این در حالی است که سال قبل هنگامی که محمدعلی فروغی اولین رساله علم سیاست را به زبان فارسی مینوشت در دیباچه آن متذکر شده بود که: «علم حقوق که در معنی دانش سیاست مدن باشد الزم و اهم علوم و فنون است، زیرا بدون داشتن این علم و فن احدی به درستی از عهده رتق و فتق امور مملکت برنیاید و پیشرفتی چنان که باید و شاید ننماید و چون کار ملک و ملت مختل ماند کار دنیا بیسامان خواهد بود و اختلال کار این جهان البته اسباب اغتشاش کار جهان دیگر خواهد شد. یعنی دنیای هر قدم خراب باشد آخرت ایشان نیز خراب است و شما خود بهتر میدانید که عبادت و بندگی با پریشانی و سرگردانی میسر نشود و دست و دل شکننده پیهیچ کار نرود. پس علم حقوق و فن سیاست کار دنیا و آخرت هر دو را اصلاح میکند.» فروغی رساله حقوق اساسی را چنین آغاز کرد تا به همه به خصوص علما و فقها یادآوری کند که تاسیس علم سیاست تا چه اندازه مهم است. چه او به یاد داشت که به هنگام تاسیس مدرسه علوم سیاسی هنگامی که خواستند مدرسی برای تدریس علم فقه بیابند هیچ یک از فقها راضی به این کار نمیشدند بلکه با اساس تاسیس این مدرسه موافقت چندانی نداشتند: «به عقیده آقایان علما تدریس فقه میبایست به مدارس قدیم و طلاب اختصاص داشته باشد یعنی فقیه بالضروره باید آخوند باشد. در آموزشگاهی که شاگردانش کلاهی بلکه بعضی از آنها فوکلی و بعضی از معلمین آن فرنگی بودند و روی نیمکت و صندلی مینشستند چگونه جایز بود درس فقه داده شود؟! سرانجام با این تضمین که «درس فقه در آموزشگاه علوم سیاسی برای فقیه تربیت کردن نیست بلکه مقصود این است که محصلینی که با آمال به ممالک کفر ماموریت پیدا میکنند به مسایل شرعی که دانستن آن برای هر مسلمانی فرض است آشنا باشند و ثواب آموختن این مسایل کفاره گناه درسهای دیگر باشد. یک آخوند پیرمرد را که آدم خوب مقدس بود راضی کردند که معلمی فقه را قبول کند.» بدین ترتیب از آغاز تدریس علوم سیاسی در ایران رابطه این علوم با معارف اسلامی رابطه آب و روغن بود که حل نمیشدند، اما در تعلیق با هم همزیستی میکردند. همزیستی از سر مصلحت چرا که مدرسه علوم سیاسی را وزارت خارجه تاسیس کرده بود تا دیپلمات و سفیر تربیت کند و این کار از عهده حوزه علمیه برنمیآمد چراکه در رده وظایف آن نبود. پس از مدتی وزارت عدلیه هم مدرسه حقوق را تاسیس کرد که قصد تربیت قاضی و تنظیم قانون را داشت و آن نیز در معرض تردید فقها و علما بود: «سببش همان چیزی بود که از تدریس درس فقه در دانشکده سیاسی ممانعت میکرد. حکومت واقعی را علمای دین، حق خود میدانستند و نمیخواستند از دست بدهند… تا مدت مدیدی محاکم عدلیه احکامی را که صادر میکردند حکم نمینامیدند و جرات نمیکردند عنوان صدور حکم به خود بدهند و رای خود را در دعاوی، راپورت به مقام وزارت عنوان میکردند. این مشکل نیز با تدبیر مشیرالدوله، وزیر وقت عدلیه حل شد که از مجلس خواست به دولت اجازه اجرای آزمایشی قوانین را بدهد تا در پارلمان با نظر نمایندگان به تدریج راپورتها به قانونها تبدیل شوند. در واقع در هر دو بحران روشنفکران وقت از حربه کلاه شرعی استفاده کردند و به جای حل بنیادی «مساله علوم سیاسی و اندیشه اسلامی» ترجیح دادند علما و فقها را دور بزنند. این گونه بود که در این تاریخ ۱۰۸ ساله تاسیس مدرسه علوم سیاسی و سپس ادغام آن با مدرسه حقوق این دو معرفت و دانش بنیادی از یکدیگر جدا ماندهاند. علمای علم سیاست و حقوق به راه خود رفتهاند و علمای علم فقه و اصول کار خود را انجام دادهاند. روحانیانی چون مطهری و بهشتی و مفتح هم که به دانشگاه رفتند ترجیح دادند درس الهیات بگویند و فلسفه و کلام اسلامی و پس از انقلاب اسلامی هم که حضور روحانیت در دانشگاه بیشتر شد با وجود تاسیس مدرسههای مختلط مانند دانشگاه امام صادق یا دانشگاه مفید هیچ گونه سخنی میان علم سیاست و علم فقه صورت نگرفت. ترکیبهایی چون فقه سیاسی به یک واحد درسی تبدیل شد و با مصوبه شورای انقلاب فرهنگی در هر قدم آموزش علوم سیاسی یک درس اسلامی به درسهای غربی افزوده شد: مبانی اندیشه سیاسی در اسلام و ایران، دولت و نظام سیاسی در اسلام، دیپلماسی و رفتار سیاسی در اسلام، جنبشهای اسلامی معاصر، حقوق بینالملل اسلامی و… قصه هنوز قصه آب و روغن است: همزیستی بدون همزبانی. این گونه است که هنوز علم سیاست در ایران برای مسایل ایران همان پاسخهایی را دارد که برای مسایل آلمان، روسیه، هند، اوگاندا یا هر جای دیگر از این کره خاکی که موضوع علوم سیاسی قرار میگیرد و به این معنا علوم سیاسی در ایران از عصر محمدعلی فروغی گامی به پیش نیامده است و گرچه مدخلها و موضوعات آن گستردهتر شدهاند، اما روش تحقیق و فهم موضوع همان است که صد سال پیش مدرسان مدرسه علوم سیاسی در دستور کار داشتند: ترجمه مفاهیم و تدریس آنها. شگفتانگیز است که تنها نظریه سیاسی ایرانیان در صد سال گذشته، نظریه ولایت فقیه بوده که نه از دانشکدههای حقوق و علوم سیاسی که از حوزههای علمیه صادر شده است و البته دیگر نظریههای (غیربومی) حکومت در ایران اعم از دموکراسی ارشادی یا حکومت شورایی نیز نه در دانشکدههای علوم سیاسی که در حلقههای روشنفکری (غیرتخصصی) و حزبی طرح و رد شده است. هنوز نیز تئوری حکومت لیبرال به عنوان سکه رایج روزگار از سوی روشنفکران غیرتخصصی ترویج میشود نه دانشگاهیان و دانشمندان علوم سیاسی. مدارس علوم سیاسی همچنین از تربیت دیپلماتها و سفیران زبده (که رسالت اولیه این نهاد بودهاند) ناتوان مانده است. هنوز تعداد بسیاری از سفرای ایران نسبتی با علم سیاست ندارند. هنوز مذاکرهکننده بزرگ یا استراتژیست بیهمتای سیاسی نداریم. هنوز از طراحی و فهم مفاهیمی چون منافع ملی و امنیت ملی ناتوانیم. سترونی و نازایی علم سیاست در ایران گاه البته با ظهور متفکران و دانشورانی گمنام مانده رو به درمان رفته است. همین روزها در مردادماه بیست و پنجمین سالگرد درگذشت دکتر حمید عنایت است. عنایت پس از فروغی دومین مولف بزرگ علم سیاست در ایران مدرن است. شاگرد اول دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران که دکترای علم سیاست را از مدرسه اقتصاد سیاسی لندن گرفت و از سال ۱۳۴۵ تا سال ۱۳۵۸ به تدریس در دانشگاه تهران پرداخت و سرانجام به آکسفورد رفت و در آن دانشگاه تدریس کرد و متاسفانه بسیار زود در مردادماه ۱۳۶۱ در اثر سکته قلبی درگذشت. حمید عنایت مختصات یک دانشمند ایرانی علم سیاست را داشت. آگاه به هر دو فرهنگ ایرانی/اسلامی از یکسو و غربی/مسیحی از دیگرسو بود. هم «سیاست» ارسطو، «عقل در تاریخ» و «خدایگان و بنده» هگل، «تاریخ طبیعی دین» هیوم و «بنیاد مابعدالطبیعی اخلاق» کانت را ترجمه کرد و هم آثاری برجسته همچون «اندیشه سیاسی در اسلام معاصر»، «اندیشه سیاسی اخوان الصفا»، «سیری در اندیشه سیاسی عرب» و «اسلام و سوسیالیسم در مصر» را نوشت. عنایت کتابی تالیفی درباره اندیشه سیاسی غرب هم نوشت که ظاهرا ناتمام ماند. همچون زندگی پربارش که ناتمام ماند و سرنوشت او سرشت ناکام علم سیاست جدید در ایران را نشان داد. پس از عنایت از میان استادان علوم سیاسی نام دکتر حسین بشیریه پرآوازه شد که ظاهرا نسلهای متعددی از دانشجویان و فعالان سیاسی تحت تاثیر او به علم سیاست توجه کردند. گرایش دکتر بشیریه به اندیشه سیاسی چپ در ایران در نقطه مقابل گرایش محمدعلی فروغی به اندیشه سیاسی راست (فکری) است، اما عمده درسنامههای ارزنده علم سیاست در ایران امروز از این دو استاد برجای مانده است. کتاب ارزنده «تاریخ اندیشههای سیاسی در قرن بیستم» اثر دکتر حسین بشیریه در کنار آثاری چون جامعهشناسی سیاسی، دولت عقل، گذار به دموکراسی، آموزش دانش سیاسی و… او را بزرگترین معلم و مدرس کنونی علم سیاست در ایران قرار داده است. اما آنچه از فروغی و بشیریه هر دو میخوانیم، با وجود همه تفاوتهای ایدئولوژیک، همچنان ترجمه یا بازفهم ترجمه است و نه تالیف. فروغی ظاهرا آشنایی فزونتری با مفاهیم سنتی ایران داشت اما در آثار بشیریه هنوز هیچ نظریه سیاسی ایرانی دیده نمیشود. شگفتانگیز است که هنوز در ایران تحلیلی علمی از نظریه سلطنت یا نهاد وزارت وجود ندارد. در این زمینه شاید بتوان به آثار و آرای دیگر استاد علم سیاست در ایران یعنی دکتر سیدجواد طباطبایی اشاره کرد که همزمان دو پروژه تحقیقی و تاریخی درباره اندیشه سیاسی «غرب و مسیحیت» و «ایران و اسلام» را در سالهای اخیر پیگیری کرده و شکل کاملتری از تلاشهای مرحوم حمید عنایت را تداوم بخشیده است. بدین معنا اگرچه نقش بیبدیل دو استاد برجسته علم سیاست در ایران یعنی فروغی و بشیریه در فهم آنچه در جهان به نام دانش سیاسی خوانده میشود کتمانناپذیر است؛ اگرچه اگر فروغی نبود ما امروزه معنای حقوق اساسی، علم ثروت، دولت مطلقه، نظام پارلمانی و اقتصاد سیاسی و… را درک نمیکردیم، اگرچه اگر بشیریه نبود ما امروزه مفاهیمی چون حوزه عمومی، جامعه مدنی، تحلیل گفتمانی و… را به درستی متوجه نمیشدیم اما هنوز علمی به نام سیاست در ایران تاسیس نشده است. هنوز میان علم سیاست و حقوق و علم فقه و اصول فرسنگها فاصله وجود دارد. هنوز اصلیترین تصمیمگیریها درباره سیاست در دانشکدههای فنی و مهندسی و مدرسههای سنتی گرفته میشود. هنوز سیاستمداران ایران خود را موظف به مشورت با دانشوران دانشکدههای علوم سیاسی نمیدانند. هنوز سیاست در ایران اسیر ایدئولوژیهای روشنفکرانه یا سنتهای ایدئولوژیک شده است. هنوز روشنفکران اعم از شاعران و نویسندگان رمان و فیلمسازان و نیز سیاستمداران و الهیاتدانان بیش از مدرسان علوم سیاسی نظریه سیاسی صادر و راهحل طراحی میکنند. شگفتا که سالیان دراز است به یاد علی شریعتی – این روشنفکر شجاع انقلابی – هرساله سوگداشت برگزار میکنیم و یک بار به یاد حمید عنایت فاتحهای نمیخوانیم. شریعتی و عنایت هر دو به فاصله کوتاهی در لندن سکته کردند اما یکی شهید جاوید نامیده و دیگری فراموش شد. نام سیدحسن تقیزاده را بر صدر تاریخ مشروطه مینویسیم و به ارزیابی کارنامه محمدعلی فروغی نمینشینیم. ساعتها درباره «چه باید کرد؟» لنین یا آثار بیارزش مائو و تروتسکی و بیژن جزنی و محمد حنیفنژاد وقت صرف میکنیم اما دمی درباره آثار حمید عنایت تامل نمیکنیم. همان آثاری که هم اندیشوری لائیک چون داریوش آشوری از آنها تجلیل کرده و هم متفکری روحانی مانند مرتضی مطهری از آن به نیکی نام برده است. شاید ۱۰۸ سال پس از تاسیس اولین مدرسه علوم سیاسی در ایران زمان آن رسیده باشد که سیاست را به اهلش واگذار کنیم، نه اینکه سیاستمداران را از سیاستورزی محروم کنیم نه اینکه روشنفکران را از سیاستسرایی اخراج کنیم بلکه سیاستشناسان را به این عرصه فرابخوانیم که به ما بیاموزند سیاست این علم کسب، حفظ و توسعه قدرت نه نیرنگ معاویه است و نه فریب ماکیاول، نه عین اخلاق است و نه علیه اخلاق. نه بیپدر و مادر است و نه بیاصل و نسب. سیاست علمی است که باید به دامان عالمانش بازگردد: انالله یامرکم ان توادو الامانات الی اهلها…
توضیح:
ارجاعهای این مقاله به آرا و خاطرههای محمدعلی فروغی برگرفته از کتاب زیر است:مقاله و مقالات
ریشههای تجدد،پژوهش چنگیز پهلوان، نشر قطره: ۱۳۸۳
این کتاب در برگیرنده متن رساله حقوق اساسی اثر محمدعلی فروغی هم هست که از این رساله، نسخه دیگری به همت انتشارات کویر نیز چاپ شده است .
سایر مقالات محمد قوچانی >>
