بانک مقالات فارسی

مقالات سیاسی

  • لیبرال اما سرسخت/به مناسبت سیزدهمین سالگرد مهندس بازرگان
  • زنده باد آرامش
  • سیمای حقیقی علی خامنه‌ای
  • نقاط ضعف و قدرت مناظره ها
  • دروغ می گویند، پناهنده نشده ام
  • جایگاه اخلاقی خشونت در جنبش مسالمت آمیز
  • جنبش سبز به کجا می‌خواهد برود؟
  • چاره ای بیاندیشند، پیش از آنکه دیر شود
  • فرصت مغتنم
  • از شما بعید بود
  • دو اصلاح جزیی در پیشنهاد آقای علی مطهری
  • بازگشت به عصر وقف برای اداره حوزه
  • پاکسازی جمهوری اسلامی از ولایت جائر
  • در سوگ استاد
  • تابلوهای جا به جا شده

RSS چهل گیس

  • مشکلی هست! خوراک در دسترس نیست. دوباره تلاش کنید.

آمار سایت مقالات فارسی

  • خانه
  • درباره سایت مقال
طالقانی و منتظری؛ آنها دو تن بودند در سوگ استاد
تیر ۰۳

مولانا و تجربه وجودی غربت

آرش نراقی نظر دهید

این مقاله، صورت تنقیح‌شده‌ی بخشی از سلسله سخنرانی‌هایی است که در پاییز سال ۲۰۰۴ در دانشگاه UCLA درباره زندگی و اندیشه‌های مولانا جلال‌الدین محمد بلخی ایراد شده است.

آرش نراقی :

زندگی مولانا از همان اوان کودکی تا حدود سن ۳۴ سالگی بک‌سره در در به دری و کوچ سپری شد. مولانا در بخش عمده‌ای از زندگی خود، خصوصاً در ایامی که شاکله اصلی روح و منش وی شکل می‌گرفت، «مسافری آواره» بود.

هر گاه که آن کودک خراسانی به کویی دل می‌بست؛ و با کودکان کوی و برزن انسی می‌گرفت، بانگ رحیل برمی‌خاست؛ و کاروان به سوی دیاری تازه، شهری غریب و مردمانی بیگانه می‌شتافت. این کودک خراسانی هرگز مجال نیافت که در جایی ریشه بدواند.

این در به دری در دیار غربت؛ و سفر دائم در میان اقوام و فرهنگ‌های بیگانه وضعیت وجودی مولانا را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. به گمان من، تجربه در به دری، غربت و مهاجرت بی‌بازگشت، که وجه ممیز زندگی مولانا در دوران کودکی و نوجوانی بود، دست کم دو احساس وجودی عمیق را در روح حساس این کودک لطیف و شاعرپیشه خراسانی برانگیخت؛ احساسات عمیقی که هرگز تا پایان عمر دامان او را رها نکرد؛ و بلکه در گذر زمان استعلا پذیرفت و از حد یک احساس یا انفعال روانی فراتر رفت و به نوعی وضعیت وجودی اکتشاف‌آمیز تبدیل شد.

این احساسات رفته رفته مولانا را در موقعیتی قرار داد که بتواند با لایه‌های ژرف‌تر هستی تماس برقرار کند و درک عمیق‌تری از سرشت سوگناک وضعیت بشری در این عالم بیابد. آن دو احساس عمیق کدام بود؟

احساس نخست، حس عمیق و دردناک «غربت» بود. درد غربت از جمله عمیق‌ترین تجربه‌هایی بود که روح حساس مولانا در دوران کودکی و نوجوانی آزمود. سفرهای دائم و مهاجرت بی‌بازگشت خاندان بهاء ولد، مولانا را عمیقاً با وضعیت «غربت» آشنا و درگیر کرد.

«غربت» به معنای دقیق کلمه عبارت است از «دوری از خانه» یا «بی‌خانمانی.» مفهوم «غربت» عمیقاً با مفهوم «خانه» به هم پیوسته است. بنابراین، برای آن‌که درک عمیق‌تری از معنای «غربت» داشته باشیم، باید معنای «خانه» را بکاویم و بشناسیم.

اما «خانه» چیست؟ «خانه» به معنای دقیق فلسفی، «حریمی» است که دو ویژگی اصلی دارد:

اول آن‌که «خانه» حریمی است که تو در آن احساس امنیت و آرامش؛ و صداقت می‌کنی. خانه حریم «امن» است؛ برای آن‌که در محدوده آن خود را از تیررس آفات و مخاطرات، خصوصاً خطر «نگاه» و «داوری» دیگران، تا حد زیادی ایمن می‌یابی. امنیت خانه فقط از نوع امنیت فیزیکی نیست؛ بلکه مهم‌تر و بالاتر از آن فرد در حریم خانه از نگاه موشکاف و منتقد دیگران ایمنی دارد.

در حریم خانه «چشم» بیگانه یا نامحرم تو را نمی‌پاید؛ و بنابراین، لازم نیست از داوری دیگران بیم‌ناک باشی. به همین دلیل خانه حریم آرامش هم هست. روح آدمی در سایه‌سار امنیت، آرامش می‌یابد. و همین امر خانه را محل آسایش و بهترین مکان برای استراحت و تمدد اعصاب می‌کند.

اما بالاتر از آن، در حریم امنیت و آرامش خانه روح خجول یا پنهان‌کار ما ایمنی می‌یابد و نقش‌ها و نقاب‌هایش را تا حد زیادی فرو می‌ریزد؛ و به تو مجال می‌دهد که به آسودگی خودت باشی. «خانه» حریمی است که فرد می‌تواند تا حد زیادی خود را عاری از آرایه و پیرایه بنگرد؛ و همین ویژگی است که آن را حریم صداقت می‌کند.

ویژگی دوم «خانه» این است که جایگاه دل‌بستگی است. وقتی مکانی برای تو از سایر مکان‌ها متمایز می‌شود؛ و تو به آن دل می‌بندی؛ نسبت به آن غیرت می‌ورزی؛ و در حفظ و حراست آن می‌کوشی. بنابراین، از یک سو خانه تو را از گزند آفات و مخاطرات ایمن می‌دارد؛ و از سوی دیگر، تو در دفاع و آرایش و پیرایش آن می‌کوشی.

برآیند این «حفاظت دوگانه» است که فضا یا حریمی را تبدیل به «خانه» می‌کند. بر این مبنا، انسانی که به این جهان گام می‌نهد، دست کم چهار خانه دارد:

خانه نخست انسان در این عالم، «آغوش مادر» و توسعاً دوران کودکی است. این نخستین خانه‌ای است که هر انسانی به آن در می‌آید. طفل در آغوش مادر احساس امنیت می‌کند؛ و بدان دل‌بسته می‌شود.

خانه دوم، «وطن» یا سرزمینی است که در آن پرورده می‌شویم. البته در این‌جا مفهوم «وطن» معنایی فراخ‌تر از خاک دارد. مفهوم «وطن» زبان و فرهنگی را هم که ما در متن آن پرورده می‌شویم، در بر می‌گیرد. ما در بستر فرهنگ مألوف خود و نیز در جهان زبانی مادری‌مان احساس امنیت می‌کنیم؛ چرا که هم گوشه و کنارهای آن زبان را نیک می‌شناسیم و هم به نیکی می‌توانیم از آن برای بیان درونیات خود بهره بجوییم.

وقتی که فرد با فرهنگ و زبان بیگانه سر و کار دارد، همیشه گویی در مه قدم می‌زند؛ به درستی نمی‌داند که در پس پیچ فلان تعبیر، لحن، کنایه یا تعبیر دقیقاً چه نهفته است. این ابهام و مه‌آلودگی فرد را در وضعیت تردید و سوء تفاهم مداوم نگه می‌دارد و احساس امنیت و آرامش، و نیز امکان صداقت و آشکارگی را در او آسیب می‌زند.

خانه سوم، «عشق» یا توسعاً «حضور محبوب» است. گاهی انسان در «وطن» و در حلقه هم‌زبانان است، اما در غیاب محبوب، خود را با جهان و جهانیان بیگانه می‌یابد. گوهر عشق «اعتماد» است. یعنی تجربه عاشقانه تجربه نوعی خویشتن‌سپاری پاک‌بازانه است؛ و این تجربه خطرخیز دست نمی‌دهد، مگر آن‌که اعتماد عمیقی در میانه پدید آمده باشد.

ریشه این اعتماد هر چه باشد، وقتی که دست می‌دهد، حریمی سرشار از امنیت برای روح عاشق می‌آفریند. در فضای این امنیت است که روح عاشق گشوده می‌شود و چهره‌ها و جلوه‌های نهان خود را بر معشوق (و در غالب موارد حتی بر خود عاشق) آشکار می‌سازد.

از همین روست که ارسطو، دوست را «من دوم» و مولانا یار را «آینه جان» می‌نامد. فراق محبوب، می‌تواند فرد را در وضعیت تعلیق وجودی قرار دهد؛ یعنی مهم‌ترین رشته‌های تعلق و پایه‌های ثبات و قرار وی را به لرزه بیفکند و حس عمیق اضطراب و ناامنی را در وجود او برانگیزد. به همین اعتبار است که حضور معشوق را می‌توان «خانه» روح عاشق دانست.

و سرانجام خانه چهارم همان است که مولانا از آن به «نیستان» یا گاه «عدم» تعبیر می‌کند؛ یعنی دریای وجودی که بنیان هستی قطره‌آسای ما در رگ جویبارهای این عالم است. حقیقتی که در زبان فیلسوفان «بنیان وجود» و در قاموس دین از آن به «خداوند» تعبیر می‌شود.

ما در این عالم، و در نحوه هستی غیراصیلمان در واقع از آن دریا به دور افتاده‌ایم؛ و تمام پویه وقفه‌ناپذیر ما برای آن است که دوباره به آن «اصل» بازگردیم. به تعبیر قرآنی : «انا لله و انا الیه راجعون»

حقیقت این است که مولانای ۳۴ ساله به تمام این معانی در این عالم «غریب» و «بی‌خانه» بود. او در دوران کودکی لاجرم بلخ را ترک کرد و به قونیه ترک‌زبان کوچید. این به معنای از کف دادن «خانه» به معنای وطن بود.

این غربت و بی‌خانگی می‌باید برای مولانا تجربه دردناکی باشد. فراموش نکنیم که مولانا، اگر چه بخش عمده عمر خود را به دور از وطن و در دیار ترک‌زبانان زیست، اما تا پایان عمر، ژرف‌ترین تأملات و مواجید خود و محرمانه‌ترین احوالاتش را به زبان پارسی باز می‌گفت.

از سوی دیگر، مولانا بسی زودتر از کودکان هم‌سن و سال خود دوران کودکی را پس پشت نهاد. دشواری‌های زودهنگام زندگی البته نقش مهمی در بلوغ زودهنگام او داشت؛ اما احیاناً مهم‌ترین عامل، منزلت ویژه‌ای بود که او در چشم یاران و مریدان بهاءولد داشت.

ایشان در سیمای این کودک خوش‌قریحه، جانشین و خلیفه پدر را می‌دیدند. گویی او باید شتابناک خود را برای پذیرفتن مسؤولیتی مهم می‌پروراند؛ و چندان فرصت و رخصتی برای کودکانگی نداشت- مسؤولیتی که سرانجام در ۲۴ سالگی بر شانه‌های او نشست.

با مرگ «بی‌بی» در لارنده دوران کودکی مولانا رسماً به پایان رسید؛ و او برای همیشه، از خانه امن آغوش مادر و امنیت دوران کودکی رانده شد. مولانای ۳۴ ساله از نعمت عشقی نیز که او را از بند خودی‌های او برهاند و به او مجال شکفتگی و از پرده در آمدن بدهد، بی‌بهره بود.

این بعدها بود که نمک عشق شمس بر وجود آن سجاده‌نشین باوقار افزوده شد؛ و شکفتگی روح او به سان فوران گدازه‌های آتشفشان تجلی نمود و کوه وجود او را در میان کوی و برزن رقصان کرد.

مولانای ۳۴ ساله اما از خانه امن حضور معشوق نیز بی‌بهره بود. و سرانجام این عالم و مدرس علوم دینی که در مقام ارشاد و دستگیری از طالبان طریق بود، وقتی به ژرفای احوال باطن خود می‌نگریست، آن را بک‌سره از حضور تپنده و گرم خداوند، خالی می‌یافت.

این نفاق ژرف که روزگاری غزالی را به گریز از یار و دیار واداشت، روح لطیف این جوان را که به شهادت شیخ و استادش «عالم علوم ظاهر و باطن» بود، عمیقاً می‌آزرد و بی‌تاب می‌کرد. فقدان آن حضور و خوره این نفاق هستی، او را عاریتی و غیر اصیل می‌کرد. مولانا زندگی‌ای را می‌زیست که از آن او نبود. او از خانه چهارم خود هم به دور بود و در افق چشم‌انداز آشنا و امیدبخشی نمی‌یافت. مولانای ۳۴ ساله به تمام معنا «غریب» بود.

اما احساس وجودی عمیق دیگری که در این دوره نخست در روح مولانا نقش بست و هرگز او را تا پایان عمر رها نکرد، احساس عمیق «تنهایی» بود. مولانا تا پایان عمر هرگز نتوانست بر این احساس عمیق تنهایی غلبه کند. بدون تردید، ریشه‌های این تنهایی عمیق را باید در دوران کودکی و نیز بلوغ روحی و شخصیتی زودرس او جست. روح حساس و زبده مولانا بسی پیش‌تر از سن او به کمال و پختگی رسید؛ و تا خود را یافت، بر مسند شیخوخت تکیه زده بود.

بدون شک برای او محرمیت ورزیدن با دیگران که مستلزم هم‌رتبگی و حدی از اشتراک در جان و جهان است، نباید چندان آسان می‌بود. بسیاری از رشته‌های انس و مودتی هم که در طول زندگی با دیگران بست، دیر یا زود گسسته شد:

در دوران کودکی شمار زیادی از دوستان و هم‌بازی‌ها و خویشان خود را در بلخ و سمرقند پس پشت نهاد؛ مادر خود را در نوجوانی، و پدر محبوبش را در آغاز جوانی از کف داد؛ همسرش گوهرخاتون هم در جوانی درگذشت؛ سید برهان، معلم و پیر محبوبش نیز در نیمه‌راه زندگی او را نهاد و رفت؛ صلاح‌الدین زرکوب هم که مولانا امید داشت پس از او، هم‌چنان خلیفه او باشد، سال‌ها پیش از وی درگذشت؛ و بالاتر از همه محبوب بی‌بدیل زندگی‌اش، شمس تبریز نیز به ناگاه رخ درکشید و برای همیشه او را به اندوه فراق گرفتار کرد.

این تجربه‌ها بدون تردید مولانا را با این حقیقت ژرف آشنا کرد که انسان در این عالم به معنایی بسیار عمیق تنهاست؛ و در نوردیدن حصارهای این تنهایی اگر ناممکن نباشد، باری بسی دشوار است.

این همه روح لطیف و حساس مولانا را مستعد درک عمیق‌تری از ساختار این عالم کرد. او بدون تردید با سرشت سوگناک وضعیت بشری در این عالم با تمام وجود آشنا شد. و این آگاهی دردناک بعدها در دستان ورزیده او چنان استحاله یافت که بنیان دانش شاد را در زندگی شخصی و جهان اندیشگی او فراهم آورد.

در واقع آگاهی دردناک و ناخرسندی عمیق از زیستن در چنبره دنیا، گام نخست برای اوج‌گیری و پرواز در عالم معنا تلقی می‌شده است. انسانی که خود را به این دنیا متعلق می‌داند و در سایه‌سار آن احساس امنیت و آرامش می‌کند، شوق چندانی به فراتر رفتن و تجربه عوالم دیگر ندارد.

از منظر قرآن از جمله اوصاف کافران یکی هم این است که به زندگی در این عالم دلخوش‌اند؛ و شوق دیدار محبوبی جز آن‌چه در این سو دارند، روحشان را برنمی‌انگیزد: «لایرجون لقاءنا و رضوا بالحیوة الدنیا و اطمأنوا بها» (یونس - ۷)

اما از سوی دیگر، انسانی که خود را در این عالم بیگانه می‌یابد و تنهایی عمیق روح بشر را در این جهان می‌آزماید، رفته رفته «می‌تواند» از این نردبام برآید و حساسیت دردناک روح خود را تبدیل به گیرنده‌ای برای جذب واردات قدسی کند. به تعبیر پیامبر بزرگوار اسلام، از جمله اوصاف مؤمنان در این عالم این است که جهان را تنگ و هم‌چون زندان می‌یابند.

کسی که این غربت و تنهایی عمیق را در این عالم می‌چشد، درک عمیق‌تری از ماهیت دنیا می‌یابد و شهوداً و وجوداً در می‌یابد که به تعبیر مولانا این هستی «فخ» یا میان‌تهی است:

جمله دانسته که این هستی فخ است
فکر و ذکر اختیاری دوزخ است

و این همان نکته‌ای است که عارف مسلمان در توصیف قرآن از ماهیت این عالم نیز می‌یابد: «و ما هذه الحیوة الدنیا الا الهو و لعب» (عنکبوت - ۶۳)

گویی جهد جانکاهی که آدمیان در مسابقه پایان‌ناپذیر زندگی دنیایی می‌ورزند، مانند گشودن گره‌های کوری است که نهایتاً بر کیسه‌ای تهی زده شده است:

در گشاد عقده‌ها گشتی تو پیر
عقده چند دگر بگشاده گیر

عقده را بگشاده گیز ای منتهی
عقده سخت است بر کیسه تهی

 

(مثنوی، ۵/۵۶~)

روحی که بی‌پناهی وحشت‌افزا در بیابان‌های ناامن و تاریک این عالم را می‌آزماید، با تمام وجود سوسوی ستاره هدایتی را تمنا می‌کند:

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار ازین بیابان وین راه بی‌نهایت

در این شب سیاهم گم گشته راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

در دل گرداب‌های هائل این وحشت ناشی از بی‌پناهی و گم گشتگی است که فرد مشتاق و مستعد دیدار می‌شود:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آند وقت است که باز آیی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی

قرآن هم در واقع به نوعی به ما می‌آموزد که «موقعیت‌های مرزی» یعنی آن‌جا که هستی انسان به لبه عدم می‌رسد، انسان در موقعیت رؤیت قرار می‌گیرد: «فاذا رکبوا فی الفلک دعوالله مخلصین له الدین…» وقتی که کشتی‌نشینان خود را در چنگال موج‌های کوه آسا در آستانه هلاکت یافتند، خداوند را خواندند؛ اما نه از سر روی و ریا، بلکه صادقانه و خالصانه. گویی رفتن به موقعیت‌های مرزی انسان را در افقی قرار می‌دهد که نادیده‌ها را بر او آشکار می‌کند.

باری، تجربه سویه‌های سوگناک هستی آدمی در این عالم، روح حساس را مشتاق و عطشناک چیزی در ورای عالم ظاهر می‌کند؛ و دل او را از تعلقات و فریبندگی‌های دنیا سرد می‌نماید. و این تجربه‌ای بود که بی‌تردید مولانا از سر گذرانید؛ و از این طریق، درک تراژدی را بنیان دانش شاد عارفانه خود کرد.

مولانا خود تمام این تب و تاب‌ها را در همان ابتدای مثنوی، در ضمن ابیات مشهور به «نی‌نامه» بیان می‌کند. «نی‌نامه» البته از یک حیث حدیث انسان بی‌پناهی است که خود را از هستی اصیل به دور می‌بیند، از یک حیث هم سرگذشت روحانی سالک عارفی است که شوق دیدار و وصال خداوند روح او را بی‌تاب کرده است.

اما بدون تردید در آن ابیات می‌توان پژواکی از سر درون خود مولانا را و ماجراهایی نیز که از روزگار بلخ تا قونیه بر او گذشته بود، بازیافت. «نی» در ابیات نی‌نامه، به تصریح خود مولانا، تمثیلی از شخص او هم هست.

مولانا در ضمن این ابیات پرشور و دردانگیز ماجرای مهاجرت خود و دور افتادنش از «اصل» یعنی خطه خراسان، را باز می‌گوید. از درد غربت در دیار غریب حکایت می‌کند و از تنهایی‌های خود و نبودن لبی دم‌ساز می‌نالد:

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جدایی‌ها حکایت می‌کند

 

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

 

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدم

 

هر کسی از ظن خود شد یار من

 

از درون من نجست اسرار من

 

با لب دمساز خود گر جفتمی
هم‌چو نی من گفتنی‌ها گفتمی

 

هر که او از هم زبانی شد جدا
بی‌زبان شد گر چه دارد صد نوا

 

چون که گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت …

 

(مثنوی ۱/۱~)

باری تمام قرائن حکایت می‌کند که مولانا پس از مرگ سید و در آستانه میانسالی روحی ناآرام و مضطرب داشت؛ و خار خار نارضایتی عمیقی وجود او را سخت می‌خلید. هیچ تردیدی نیست که مولانا هر چه به ۴۰ سالگی نزدیک‌تر می‌شد، شدت قلق و اضطرابش نیز بالاتر می‌گرفت. گویی در این ایام او نیز همچون ابوحامد محمد غزالی، پیش از گریز تاریخی‌اش از بغداد، از بحرانی عمیق، نوعی بیماری روحی پنهان اما ویران‌گر رنج می‌برد.

در این ایام او را می‌دیدند که گاه در دل تاریکی شب، دردمندانه به خداوند می‌نالید و از او می‌خواست که ولی‌ای از مستوران قباب غیرت الهی را به او بنمایاند.

مولانا خود احوال خویشتن را در این روزهای پر تب و تاب و پریشان برای ما باز گفته است. او در همان آغاز مثنوی به صراحت به ما می‌گوید که داستان «پادشاه و کنیزک» در واقع نقد حال خود اوست.

خوش‌تر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران

 

(مثنوی ۱/ ۱۳۶)

 

بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن

 

(مثنوی ۱/۳۵)مقاله و مقالات

‏ ما در ضمن این داستان به روشنی می‌توانیم شمه‌ای از ماهیت رابطه میان شمس و مولانا را در یابیم. اما علاوه بر آن، مولانا در ضمن این داستان از حال خود پیش از دیدار شمس تبریز نیز پرده بر می‌دارد.

در داستان «پادشاه و کنیزک» پادشاه نمادی از خود مولاناست؛ مولانایی که از تمام نعمت‌های یک زندگی کامیاب بهره‌مند بود و بر قلوب یاران و مریدانش سلطنت می‌کرد. مولانا پس از سال‌ها ارشادپذیری و کسب علم از محضر بزرگان سرانجام صاحب «دل» شده بود؛ اما دل خود را بیمار و گرفتار می‌دید.

کنیزک نمادی از دل بیمار مولاناست. کنیزک همچون دل مولانا از دردی پنهان رنجور بود و در آتش آن بیماری رفته رفته می‌گداخت و آب می‌شد. مولانا در بیان حال زار کنیزک از احوال دل پریشان خود در آن روزگار حکایت می‌کند:

آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد

طبیبان ظاهربین از سر درون مولانا بی‌خبر بودند و لذا از درمان درد او درماندند. مولانا به چشم خود می‌دید که گوهری عزیزی در وجود او فوت می‌شود. او اگر چه اسب راهواری در زیر پا داشت و خوش می‌تاخت، اما پشت به خورشید داشت و همچون آن «فلسفی» که بعدها حال او را در مثنوی توصیف کرد، هر چه بیشتر می‌دوید از مراد دل جداتر می‌افتاد:

فلسفی خود را از اندیشه بکشت
گو بدو کاوراست سوی گنج پشت

 

گو بدو چندان که افزون می‌دود
از مراد دل جداتر می‌شود

 

(مثنوی، ۶/ ۲۳۵۶~)

او عمیقاً احساس می‌کرد که در انبار گندم وجودش موش لانه کرده است؛ و تمام آن‌چه در روح خود می‌انبارد، از روزنی پنهان به هرز می‌رود. وقتی که مولانا به نهایت عجز و درد خود رسید؛ و ناتوانی طبیبان مدعی را دید، هم‌چون همه مضطرین به خداوند رو کرد و درمان درد خود را از وی طلبید.

مولانا پژواکی از این حال نومیدی و عجز و نیز استغاثه‌اش به درگاه خداوند را در احوال پادشاه باز می‌گوید، وقتی که شاه نیز در می‌یابد که حکیمان از علاج کنیزک محبوب وی درمانده‌اند:

شه چو عجز آن حکیمان را بدید
پا برهنه جانب مسجد دوید

 

رفت در مسجد سوی محراب شد
سجده‌گاه از اشک شه پُر آب شد

 

چون به خویش آمد زغرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
کای کمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تو می‌دانی نهان

 

ای همیشه حاجت ما را پناه
بار دیگر ما غلط کردیم راه

 

(۱/ ۵۵~)

در این‌جاست که مولانا برای ما فاش می‌کند که در آن لحظات تلخ و ناگواری که امید از ما سوی الله گسسته بود؛ و یک‌سره رو به خداوند نهاده بود، ناگاه از آن سوی عالم آینه‌ها بشارتی در می‌رسد.

مولانا به صراحت به ما می‌گوید که در اوج آن نومیدی خوابی می‌بیند؛ و در آن خواب پیرمردی بر او ظاهر می‌شود؛ و به او بشارت می‌دهد که خداوند لابه‌اش را شنیده است و طبیبی از سوی خود برای درمان روح دردمندش خواهد فرستاد:

چون برآورد از میان جان خروش
اندر آمد بحر بخشایش به جوش

 

در میان گریه خوابش در ربود
دید در خواب او که پیری رو نمود

 

گفت ای شه مژده حاجاتت رواست
گر غریبی آیدت فردا ز ماست

 

چون که آید او حکیمی حاذقست
صادقش دان کو امین و صادقست

 

در علاجش سحر مطلق را ببین
در مزاجش قدرت حق را ببین…

 

(مثنوی، ۱/۶۳~)

از آن پس تمام وجود مولانا دو چشم نگران است که مدام این سو و آن سو را می‌پایید تا آن «غریب» را دریابد؛ و از غربت به در آید.

سرانجام در سال ۶۴۲ وقتی که مولانای ۳۸ ساله سوار بر مرکب و در حلقه شاگردان و مریدان خود از مدرسه باز می‌گشت، در میانه کوی یک‌باره «غریبی» پیش آمد و افسار مرکب او را گرفت.

مولانا به یک نظر آن غریب آشنا را باز شناخت: طبیب الهی در رسیده بود. شمس مولانا طلوع کرد؛ و فصل تازه‌ای در زندگی او گشوده شد. نسیم بوی خوش وطن داشت.

سایر مقالات آرش نراقی >>

ارسال به بالاترين

۴ پاسخ به “مولانا و تجربه وجودی غربت”

  1. ناصر طاهری بشرویه ..... روشنا گفت:
    چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ در ۷:۱۶ ب.ظ

    قرآن آیات شیطانی نیست
    قرآن الهام و شعر نیست

    بنام جانان که موسی را لوح ، عیسی را کلمه و محمد را قلم شد. موسی لوح را دید ، تورات آ ورد. عیسی کلمه را دید ، انجیل آورد . محمد قلم را دید، قرآ ن آورد. هر سه آگاهی محض شدند وحقیقت را مکتوب کردند. قلب آ نها آنچه را دید تکذیب نکرد.آنها به وادی ایمن وارد شده بودند و رصد می شدند، تا مبادا از آن خارج شوند که رضا مندی، حق است.
    به قلمها بگویید بنویسند.به چشمها و گوشها بگویید ببینند وبشنوند. به قلبها بگویید قوسین بگشایند . نفخه ای (د می) در راه است.نزدیک و نزدیکتر می شود. به سدره المنتهای ناسوت وجودت که برسد، این بار لحظه ای می ایستد (در همین ایستادن, عقل جبروتی ودیگر ملائک از توان می افتند) ودر حالی که شیاطین انس و جن رانده شده اند فرود می آید، قلبت قو سین می گشاید، دیدار او را شهادت می دهد و در همان دم همه جوارح ات او را می بینند. خروج از ملک به ملکوت را به عین الیقین می بینی. آ رام و با قلبی ساکن (مطمئنه) و فارغ از جبروت عقلت (جبرئیل باز مانده است ، سر پنهان شهود برای تو همین فارغ شدگی از جبرئیل است) در جنت الماوی به اسم” هو” ، صفت “آ گاهی” ، فعلیت محض “عشق ” ، کلام ” بسم الله الرحمن الرحیم” و ندای “اقراء بسم ربک الذی خلق” متعین میشوی(نبوت). صورت باطنی ایمان بر تو ظاهر می شود و شهادت می دهی(دیداری قلبی). این صورت و معشوق نورانی به صفت آگاهی وایمان قلبی، همه جا و همه دم با تو همراه می شود.این همان کتاب محفوظ ومکنون است که جامع است ، قدیم و ام الکتاب است .هر دم بین تو و قلبت حادث می شود ، تحویل تو می گردد. قلب مطمئنه آ نچه را می بیند تکذیب نمی کند.
    تعجب نکن . تمام دریافتهای پنج حس بیرونی را نیز بشدت وضعف وبه کیفیت های مختلف در قلب و ضربان قلب مشاهده کرده ای. این نوع دیدار را یکبار دیگر نیز تجریه کرده ای .آن لحظه که لطیفی بنام عشق را تجربه می نمودی. عشق همان لطیف آگاهی است که قبلا ، نفس نا آگاه تو ( که در بند وگرفتار عادات ذهنی بود ) آنرا دیده است. در دم ، از فاعلیت نفس اماره وعادات ذهنی نا آگاهانه ( که همان فعالیت نرونهای آ ینه ای مغز است و همان شیاطین جنی و بی صورت است که همنشین ما انسانها شده اند ) و نیز ازهمراهی شیا طین انسی، تکویناً تبری می جویی و تسلیم نفس مطمئنه می شوی ، اینست آگاهی محض وتکوینی و وحیانی که وحی از امور خدا وتکوینی”کن فیکون” است ، اینست مسلمانی که همه ادیان، اسلام است(این تسلیم نیز تکوینی است .که زمین وآسمان نیز تسلیم هستند در صراط مستقیم ، صراطی که بر آن نعمت جاری است) و این است تسبیح زمین و آ سمان.
    برای اولین بار آرام و مطمئن خود را متعیین به صفتی (صفت آگاهی) غیر فانی و باقی می بینی .اشک آگاهی از چشمانت جاری می شود.ملکوت عشق را می بینی.این همه دیدن ، قلبی ،ایمانی، یقینی ، نورانیست (آگاهی محض است و وحیانی است) عقلی ، نظر ی، ذهنی ، الهامی ، شعری و فانی نیست ( آ نچنان نیست که عقل لحظه ای تایید ولحظه ای تکذ یب کند) حالا دیگر فعلیت تو عشق ورزی آگاهانه است .عقل قدسی شده تو انتخاب احسن دیگری ندارد و راضی و مطمئن است.عالم وآدم را مشغول عشق ورزی می بینی .این لطیفه را فقط عقل قدسی شده تو (روح القدس - جبرئیل امین) بر جوارح و ادراکاتت با خوشنودی و رضایتمندی وارد می کند و این همه تو هستی.
    برای اولین بار به عین الیقین ا ز حال خودت آ گاه هستی و بر حالات بعدی خود ت انتظار وشهودی آگاهانه داری. در حالی که گلی هستی در بوستان آ فرینش ، خود ر ا عطر لطیف وجانانه ای می بینی که از مکان وزمان ودنیای محدود و حدید گل مُلکی ، به لا مکان ولا زمان و دین و حقیقت ملکو تی ، رایحه تکوین می یابی (مالک یوم الدین را شهادت می دهی) که این همه خودت هستی. شرحه صدر بر قلب تو تکوین شده است. انبساط قلبی پیدا کرده ای ، خود را سبک بال و لطیف می یابی . اکنون همه ادراکات و قوای تو ، همان ملائک وجودت ، جنود آگاهی و نورهستندد. که در خدمت جبرئیل عقلت می باشند واین همه قوای قدسی در هیبت روح القدسی شدید القوا ، می آ موزند تو را آ نچه نمی دانی. آموختنی از سر حضور و شهود به مدد شدید القوا ( نفس مطمئنه) که خودت هستی ،این است آن فراوانی و کوثری که به توعطا شده است ، اینست چراغ علاءالدین وغول مطیع تو،که ا ین هردو خودت هستی ،اینست قالیچه حضرت سلیمان، که سلیمان و قالیچه خودت هستی، و اینست لوح ، کلمه و کتاب ،که این همه خودت هستی.(در ادامه بیان خواهم کرد) .
    اینجا خود را بر عرش اعلی می بینی (عرش همان فرش است که به مدد شدید القوا تور و حجاب از رخ آن برداشته ای) همه فرشیان را نظاره می کنی ،جسمت را می بینی، که به صورت تکه های نان میخورند وجانت را ،که بصورت جامهای شراب مینوشند. درعرش ، .زمین وآسمان (ملک و ملکوت) را تسبیح گو و به عشق ورزی مشغول می بینی . هر فعلی را که از نعمت آن بیشتر آگاهی داری برایت عاشقانه تر ، جانانه تر وآرام جان افزا تر است . فا عل آگاه تسبیح دل و دلدار می کند. عشق آگاهانه عشق تکوینی است. عشق تکوین شده لوح ، کلمه وکتاب است. آگاهی محض است . عشق که تکوین یابد ،همه عادات ذهنی ما را می رباید و عقل را قدسی می کند. گویی چون نیست شدی ،عشق هست میشود و تو به عشق هست می شوی و تو عشق می شوی و اینجا عشق تکوین شده است. آری این همه خودت هستی که ” کن فیکون” شده ای.
    حوریان و غلامان لوء لو ء صفت را (متعین به مروارید آگاهی) می بینی که عشق می ورزند و جام های شراب طهور(عشق آگاهانه) را دست بدست می کنند و می نوشند. اینجا دیگر شیاطین بالفضول انس وجن، همان عادات شبیه سازی شده ذهنی و وهمی (شیطانی) و همان تحریک پذیری نرونهای آینه ای ، بر آنها نفوذی و ورودی ندارد.اگر چه قبلا از ابواب ادراکات بر همه آنها وارد می شد، ولی اکنون نور و شهاب آگاهی شیاطین بالفضول را می رباید و می راند.
    آ ری اینجا وادی حق الیقین است .حق را به یقین می بینی . یکباردیگر او را، نا آگاهانه ، دیدی و عشق نا آ گاهانه بر تومتجلی شد. در حالی که شیا طین بالفضول انس و جن ، مانع از نزول حقیقت عشق ، بر تو می شدند.
    لیکن این بار ، به مدد شدید القوا ، متعین به صفت آگاهی شده ای ،عشق فعلییت محض تو شده است. این بارعشق با کلمه”بسم الله الرحمن الرحیم” بر تو متجلی شده است. بنام الله (هو)، قابل “الرحمن” و فاعل ” الرحیم” شده ای. شیا طین بالفضول انس وجن دیگر مارج های آتشی بیش نیستند . که در مقا بل “هو” ی تو مخلو قیتی ندارند و ربوده و رانده میشوند( اینست عصای مو سایی و نفس مسیحایی) که این همه تو هستی.
    آری اینجا سدره المنتها است. اینجا همه شاخ وبرگهای وجودت،همه جوارح ات به آن که میرسند اسم وصفت خود را ترک می کنند و به فعلییت محض تبدیل می شوند. از عرض و فرع به اصل می رسند. اینجا نز دیک جنت الماوی است.همانجا که اگر وارد شدی وشاهد شدی در باز گشت به جوارح ات ، وارد باغهای بهشت می شوی که نهر های حیات در بستر آن جاری اند. گویی از زمین به آ سمان ، از ظلمت به روشنایی ، از ملک به ملکوت ، از فرش به عرش و از عالم شاهد به عالم غایب وارد شده ای. به دیدار غیب شهادت می دهی. در حالی که یقین داری خواب و فراموشی تو را فرا نگرفته است. اینجا سکینه قلبی دار ی و به مقام رضا و رضایتمندی رسیده ای ، آ گاهی محض شده ای . اتحادی عاشقانه و آ گاهانه با خود یافته ای. نفس تو و نفس رب تو یکی شده است. ناظر و منظور خودت شده ای . به لایموت و ازلی و ابدی بودن خودت شهادت می دهی. لاهوت تو با ناسوت تو به لذ ات روحانی و عشق ورزیهای آسمانی و ملکوتی می پردازد.
    از تولد و مرگ رها شده ای ،”لم یلد و لم یولد” شده ای.همه صفات و قوای تو کامل شده است .خود را متجلی به صفات حق می بینی.
    عیسای نجات یافته و نجات دهنده شده ای.جسم زمخت خود را به اشکال مختلف و کثیر درعالم ملک و کثرت می بینی که همان نان عیسایی است و دست به دست می کنند و به همه می رسد . جان لطیف خود را می بینی که در جام های مسیحایی عشق و آگاهی ، در میان همه مخلوقات میچرخد و می نو شند.
    آری اینجا مسیح تو هستی. از نفخه روح القدس وهم آغوشی و اتحاد روحانی و ملکوتی “مریم عشق” و “فاعل آگاهی” تکوین یافته ای .
    اینجا اتحادی با جان اشیاء داری،هر لحظه با یکی از آیات هستی، به عشق ورزی آگاهانه می پر دازی و زبان حال آنها می شوی. سلطان ملک و ملکوت شده ای .الهه زمین و آسمان شده ای. هر لحظه بصورت فرشته ای نجات بخش با یکی از آیات ملک به نجوا مشغول می شوی.
    خود را می بینی که از چاه بلا و گرفتاری و بخل و حسد وطمع برادران همنوع ات نجات یافته ای و یوسف ملک تو هستی.
    آبها را می بینی که همه نا پاکی ها را می شویند و همه آتش ها را خاموش می کنند همه زشتی ها را زیبا و همه مرده ها را زنده.
    خودت را می بینی که موسی شده ای و دیگر غم ظلم و ستم فرعونیان نداری و قوی و مطمئن در مقابل لشگر عظیم ظلم و بیدادگری توان ایستادن داری و لشکریان ظلم و ستم را دنبال خود تا آبهای نیل می کشانی و آ تش ظلم و فتنه آنان را در آبهای نیل خاموش می کنی.
    انسانها و جانوران را می بینی که گرفتار جهل و فساد شده اند وبه لهو و لعب مشغولند. برخی از آنها که آگاه ترند نجات می یابند و به ملکوت نزدیکتر می شوند. آنها را در کشتی پیامبران می بینی .کشتی نوح می سازی و طو فان نوح بپا می کنی .
    دراینجا همه رنگها بی رنگی است. همه جمال ها جلال اند.همه اسم ها کلمه،همه صفات آگاهی وهمه افعال عشق اند که خداوند کلمه است ،عشق است، آگاهی ونور است در همه اشیاء. همه اشیاء او هستند(که یکی هست و هیچ نیست جز او) و همه او هستیم ، از او هستیم ، و به او بر می گردیم. او اول است، آ خر است، ظاهر است ، با طن است و این همه تو هستی . خود را بشناس او را می شناسی.
    ‌ اینجا هر شیئی ملک و ملکو تش را در کنار هم و بدون کوچکترین فاصله ای از هم شهادت می دهد. هر ملکوتی مالک و سلطان ملک خویش است و خویش را به رصد و قضاوت می نشیند و می نشاند.
    لحظه رودررو شدن بهشت و جهنم است. متوجه می شوی آ ن عادل رحمان و رحیم خودت هستی، حاکم و محکوم و دانای حکم خودت هستی .” مالک یوم الدین “خودت هستی .
    هر انسانی با نامه اعمال خویش در مقابل ملکوت خود که نفس مطمئنه است حکم می شود. اکنون لحظه حسابرسی نفس مطمئنه از نفس اماره است ، یک نفس کل بیشتر موجود نیست که اکنون مطمئنه است و از اماره بودن قبلی خود آگاه است و از همه اعمال ونیات جوارح خود آگاه است و خود نامه اعمال خود را می خواند، خواندنی ازسر دانستن . در اینجا قاضی و متهم یکی است و این همه را جوارح ات شهادت می دهند . که این محکمه و این حاکم و حکم آن ، همه تکوینی اند. پاداش آن نیز تکوینی است یا مرده ای قبل از اینکه بمیرانند تو را و به ملکوت ، خود آ گاه ، وارد می شوی و وعده بهشت را حق مییابی و یا به ، خود نا آگاه، بر می گردی و وارد ملک می شوی ،ملکی می شوی . آنگاه می میرانند تو را و همدم مارجهای آتش و شیا طین انس و جن می شوی تا نجاتی دیگر، که تو از او هستی و به او باز می گردی.
    قصه های ملکی حدیث نفس اماره است و قصه های ملکوتی حدیث نفس مطمئنه . قصه های ملکی حدیث غصه های اسارت در ملک و همراهی با شیا طین انس وجن است و قصه های ملکوتی حدیث رهایی از ملک و برائت از این شیاطین. آنجا حدیث خواستن است . اینجا حدیث شدن است. قصه های ملکی را، آنکه اسیر غم وخسران عادات ذهنی و شیاطین وجن های موهوم است باور می کند و قصه های ملکوتی را آ نکه از غم و هجران نجات یافته و صفاتش بر او تجلی یافته باور دارد. آن حدیث زلف یار است و این حدیث جام باده . آن حدیث کو چه و بازار است و این حدیت هفت آسمان . آنجا حدیث گناه کبیره و صغیره و حرام و حلال و جنگ هفتاد و دو ملت است ،اینجا حدیث حوریان و غلامان و میوه های پاک و شراب طهور . آنجا می شنوی و می خوانی و می گویی . اینجا می بینی و شهادت می دهی. آنجا قال است، اینجا حال است. آنجا تو حق را می جویی، اینجا حق تورا می جوید .
    اگر این مارجها ی آتش را که مخلوق نیستند خاموش کنی و تنت راهیزم این شیاطین انس و جن نکنی ،موت قبل از موت می کنی این ملک را ملکوت، این جهنم را بهشت می یا بی .
    در ملکوت گردش کن و اسرار را ببین خود را بشناس و خدا را بشنا س و بعد خود قیامت بپا کن و حکم بده وسپس پیامبر ت را بفرست تا خبر دهد که این همه خودت هستی . عاشق حقیقت را به صبر توصیه می کنم .برای کشف حقیقت به حق بیندیش و از حقیقت بگو و از حقیقت بنویس نه از حامل حقیقت که چون تویی بیش نیست ، که خود را شناخته است که حقیقت را شناخته است.
    والسلام.
    ناصر طاهری بشرویه…(روشنا)
    سروش عشق و آگاهی
    rroshanaa.mihanblog.com
    9/ 5/1387

  2. ناصر طاهری بشرویه ..... روشنا گفت:
    چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ در ۷:۱۸ ب.ظ

    ( آب آگاهی خوری قو قو کنی )

    ما نبودیم سایه ما نور شد نور گشتیم جلوه ما حور شد
    حال ما پر نور بود پر شور شد نفخه ای شد شور ما در صور شد
    نفخه آن صور شد در نای ما ما الف گشتیم او شد بای ما
    آن الف با بای خود همخواب شد ابر آگاهی از آن پر آب شد
    بو سه بر معشوق چون زد نای ما نای ما زان بوسه ها شد های ما
    نفخه اش از نای بگذشت هوی شد هوی او در قلب ما رهپوی شد
    هوی او شد موسی درگاه ما عشق او شد عیسی آگاه ما
    شرحه شرحه گشت ابر جان ما قطره های عشق شد باران ما
    آسمانها و زمین پر آب شد جمله پهنای زمین سیلاب شد
    جمله آگاهی ما در آب شد جهل بر ما آتشی بی تاب شد
    آب زان آتش چو دور از خویش شد خاک گردید و دلش پر ریش شد
    ریشه ها مان سوی آبی میدوند تا که آبی در کشند آکه شوند
    آب ساقی مدام جان ما عشق و آگاهی و هم ایمان ما
    لوح آن عشقست و آگاهیست آب جلوه نور است و پیداییست آب
    جمله پیداها در او پیدا شده جمله زشتی ها از او زیبا شده
    جهل و تاریکی تو از خود دور دار قلب و جانت تشنه آن نور دار
    گر تو خواهی ساقی جانت شود زنده دارد نور و ایمانت شود
    خاک تو آن نان عیسایی شود آب تو جام مسیحایی شود
    نفس تو پاک است عیسی خود تویی قلب تو نور است موسی خود تویی
    بر الفبای وجودت کن نظر اقراء باسم ربک داری بسر

    ناصر طاهری بشرویه———روشنا
    سروش عشق و آگاهی
    rroshanaa.mihanblog.com

  3. ناصر طاهری بشرویه ..... روشنا گفت:
    چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ در ۷:۲۰ ب.ظ

    (آب آگاهی خوری “قو”"قو”کنی)

    در سرای آدمی داری سه من
    چون تو پنهان کرده ای خود را زمن
    آن من اول، غرایز پرور است
    در پی گرما و سرما و شر است
    چون غرایز گشنه شد، ننگ آورد
    بهر سیری، دم به دم ، جنگ آورد
    چون تو ارضا یش کنی شادی کند
    با همه نامردمان بازی کند
    آنکه با تو زنده گردد این من است
    خواب و خوراکش بقای این تن است
    این بقای تن در آن من جاری است
    عاقبت جایش سرای فانی است
    چون من اول از این وادی جهید
    دم به دم جاری شد و” تن ها ” تنید
    خورد و خوراکش ” تن اغیار” بود
    عاقبت” تن” را به آن اغیار سود
    این من اول ز ” تن ها” زنده بود
    تن” به ” تن ها ” داد و اینسان مرده بود
    هان پسر بینی که این من” تن ” خورد
    هر که در این من بماند سر خورد
    هر که سیری را در این من پرورد
    چون گرسنه ماند، او را ” تن ” خورد
    هان من دوم چو در من بر دمید
    ذهن و عقلت گشت و بر بامت پرید
    آن من اول ،من دون و دنی ست
    وین من دوم ،من ما و منی ست
    این من دوم نگه بر خویش کرد
    خوب و بدها را بدید دل ریش کرد
    اسب روحت را چو زین کرد و نشست
    بام عالم را پرید و جمله گشت
    باید و ناید، به این من چون رسید
    در روانت خلق و خوی من دمید
    این من با خلق و خو، اخلاق ماست
    وارث ترس و گنه ، وجدان ماست
    هان ،من سیم ، فرامن گشته است
    پادشاه من ، در این تن ، گشته است
    هم صفایت می دهد ، هم خلق و خو
    گر تو عاشق گشته ای ، دانی تو او
    آن من اول ،من جسم و تن است
    وان من دوم ، به عقلت گلشن است
    این من سیم ،من قلب و دل است
    روح و جان آدمی را محمل است
    این من سیم ، من شیدایی است
    نزد من های دگر ، رسوایی است
    هر منی دیگر که در من سر زند
    گر که این من را ببیند پر زند
    یک دم ار با این من ات ،خلوت کنی
    کی توانی دم به دم “من”"من”کنی
    چون که بی من گشته ای، صافی شوی
    خویش را شویی و آگاهی شوی
    آب آگاهی خوری ، ” قو”"قو” کنی
    دم به دم” هو” سر کشی” هو”" هو” کنی

    ناصر طاهری بشرویه….روشنا
    سروش عشق و آگاهی
    rroshanaa.mihanblog.com

  4. ناصر طاهری بشرویه.....روشنا گفت:
    یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷ در ۸:۲۶ ب.ظ

    (پیغمبری کن)

    ز تو جانان من
    عشقیست بر دل
    که نورش گشته هر دم
    شمع محفل
    نگردم یک دمی
    زان عشق غافل
    که بی نورش
    نه من ماند و
    نه آن دل
    دل و هم جان و جانانم
    تویی تو
    غم و هم درد و
    درمانم تویی تو
    مرا در روز خورشیدی
    به شب ماه
    دلم مهر تو جوید
    گاه و بی گاه
    مرا پیدا و پنهانم
    تو یی تو
    سبا و هم سلیمانم
    تویی تو
    مرا بلبل مخوان
    بلبل تویی تو
    ز من ” پر” وا مدار
    پروانه ای تو
    مرا در کوی تو
    نامی نباشد
    بجز نام تو
    اللهی نباشد
    مراجز کوی تو
    آب و گلی نیست
    بجز شمع و گل تو
    محفلی نیست
    مرا عشق تو
    میدارد به کارم
    بجز عشق تو
    هیچ است روزگارم
    بجز در چشم تو
    منزل ندارم
    چگونه یک نفس
    بی تو بر آرم
    مرا جز ماه تو
    سالی نباشد
    بجز حال تو
    احوالی نباشد
    مرا جز وصف
    تو اوصاف” لا” شد
    چو خود را در تو دیدم
    ” خود” خدا شد
    خدا گشتم
    “خود”م را سر بریدم
    خودم را
    بار دیگر آفریدم
    نگه بر خود چو کردم
    نور دیدم
    همه اطراف خود را
    حور دیدم
    همی دیدم که زان پس
    من نمیرم
    به حال لم” یلد یولد”
    اسیرم
    به سر گفتم
    چه افتادی در این خاک
    حساب جامه داری
    از تو شد پاک
    کنون من عیسی ام
    تو جبرییلی
    دمی از من بگیر
    تا عرش گیری
    بیا فرش سلیمانی
    تویی تو
    بیا آن غول دیوانی
    تویی تو
    بیا حضرت تویی
    آدم تویی تو
    ملایک
    جمله پیغمبر
    تویی تو
    بیا روح القدس
    روح الامین تو
    بیا ابلیس و
    شیطان زمین تو
    بیا آن سید ساجد
    تویی تو
    بیا هم پیر و هم قائد
    تویی تو
    بیا ای” اولین انبیا” تو
    بیا ای” آخرین مرسلان” تو
    بیا ای مومنان
    در انتظارت
    بیا ای جاهلان
    آتش بیارت
    بیا” پیغمبری”
    پیشه ی تو گشته
    که عشق و آگهی
    ریشه ی تو گشته
    بیا بار دگر
    پیغمبری کن
    همه پیغمبران را
    سروری کن

    ناصر طاهری بشرویه
    روشنا
    پیامبر عشق و آگاهی
    Rroshanaa.persianblog.ir
    Rroshanaa.mihanblog.com
    Nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

نظر دهید

Powered by web abzar . آپلود عکس & by N.Design Studio , columnized by MangoOrange & phpkar.com

مقاله نویسان سیاسی

  • آرش نراقی
  • احمد زید آبادی
  • احمد قابل
  • احمد مظلومی
  • امید معماریان
  • اکبر اعلمی
  • اکبر گنجی
  • بی نظیر بوتو
  • جواد طباطبائی
  • حبیب اله پیمان
  • حسین باستانی
  • حسین بشیریه
  • حسین شریعتمداری
  • حمید رضا مسیبیان
  • داریوش آشوری
  • داوود هرمیداس باوند
  • رسول جعفریان
  • سعید حجاریان
  • سعید شیرکوند
  • شیرین عبادی
  • عباس امیرانتظام
  • عباس عبدی
  • عبدالله مومنی
  • عطاالله مهاجرانی
  • علی افشاری
  • علی شکوری راد
  • علیرضا علوی تبار
  • عمادالدین باقی
  • عيسي سحرخيز
  • فرید زکریا
  • محسن رضایی
  • محسن صفایی فراهانی
  • محسن کدیور
  • محمد ايماني
  • محمد باقر قالیباف
  • محمد رضا شیبانی
  • محمد قوچانی
  • محمدتقي مصباح يزدي
  • مرتضی کاظمیان
  • مسعود بهنود
  • مسیح علی نژاد
  • مصطفی تاج زاده
  • مهرانگيز کار
  • موسی غنی نژاد
  • يورگن هابرماس
  • کوروش زعیم

پیوندها

  • اخبار داغ هفت تیر
  • تالار گفتگو - حتما عضو شوید

آرشیو بانک مقالات سیاسی

  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • اسفند ۱۳۸۶
  • بهمن ۱۳۸۶
  • دی ۱۳۸۶
  • آذر ۱۳۸۶

بانک مقالات سیاسی

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

بانک مقالات فارسی

مقاله حسین شریعتمداری سایت محمد قوچانی سایت اکبر گنجی مقالات سیاسی حسین شریعتمداری وبلاگ مسعود بهنود سایت عباس عبدی بانک مقالات سیاسی مقالات فارسی مقاله سایت مقال وبلاگ اکبر گنحی وبلاگ محمد قوچانی وبلاگ عباس عبدی دانلود مقاله pdf
سایت هفت تیر
تالار گفتگو هفت تیر