مسیح علی نژاد :
قوچانی عزیز اما امروز کریم خان هم با ما گریه می کند
محمد قوچانی و چشم های خیس اش در هم میهن توقیف شده از یادم نمی رود. این آخری ها در تحریریه اعتماد ملی آنقدر خون به دلش کرده ام که حالا از عذاب وجدان در امان نباشم. هی طعنه زدم هی کنایه زدم و هی نق زدم که چرا همه یاران ما را پراکنده کردید و تحریریه خالی از یاران قدیمی مانده است، حال مانده ام که آن پراکندگی داخل فصای روزنامه کجا و این روزها که همه مرغان هم آواز پراکنده شده اند کجا.
حتی نمی دانم خبر مرگ روزنامه را زندانبان به سردبیر دربند روزنامه داده است یا نه؟ چشم های خیس او و دست های مهربان مریم نازنین روی شانه های خسته قوچانی از یادم نمی رود. من همینطوری اش هم متهمم به مرثیه سرایی، متهمم به احساسی نوشتن تا چه رسد به امروز که چشم های همه عزیزانم در انگار پشت صفحه کامپیوتر لرزان می بینم. صدای هر که را از پشت این خطوط نا محرم تلفنی می شنوم دلش می لرزد ، دلم می لرزد. آمارش از دستم در رفته است که از صبح چند بار با بچه ها در تهران حرف زده ام اما هر بار توبه می کنم و پا پس می کشم که مبادا همین هم دردسری شود. تلفن های خارجی. ایمل ها، چت ها…وقتی ایمیل فرستادن جرم است ما که مجرمان قهار این روزهاییم.
رونامه نگاران در تبعید را اینجا در کنارم دارم. سیاسیون در تبعید هم اینجا هستند اما هنوز بی قرار خانه ام و تا صبح کسی اینجا بر سرم داد می زند پایین بگذار آن تلفن لعنتی ات را که برای همه دردسر می شود. روی صفحه فیس بوک حرف می زنیم توی صفحه یا هو ..جی میل …
بی فایده است انگار …می دانم آنجا دردهای حقیقی همکارانم با دلداری های مجازی ما سامان نمی گیرد. می دانم چه ولوله ای در دل ها برپاست و خوب می شناسم روزهای دردی را که دادستان فرمان مرگ مان را صادر می کرد و ما روی پله های روزنامه های زیادی همدیگر را در آغوش کشیده ایم و گریه کرده ایم .
اما یادتان هست ما در بزنگاههای توقیف چه تنها گریه می کردیم؟ یادتان هست هم میهن با آن عظمت و شکوهش وقتی بسته شد ما از اعتماد ملی آمدیم و با بچه ها زار زدیم اما در خیابان کریم خان خبری نبود؟ نفس هم میهن بند آمده بود اما از هفت تیر تا ولیعصر هیچ کس خبر از حال زار ما نداشت .
اما امروز شما تنها نیستید. ما تنها نیستیم.
مردم با ما و در کنار ما هستند اگر چه عزیزان ما در بند و بی پناه مانده اند اما صدایشان را از گلوی مردم بشنوید.
تا دیروز روزنامه ها که بسته می شدند، اشک چشم های قوچانی و زیدآبادی و و باقی و بقیه همکارانمان را باید دست های همسران و خانواده هایشان از صورت پاک می کرد اما امروز این مردم هستند که در کنار خانواده های روزنامه نگاران دربند ایستاده اند برای دلداری به خیابان آمده اند. کاش قوچانی می بود و می دید که برای از دست دادن فرزند خوانده اش همه، حتی آنان که از این روزنامه رفته اند نیز با هم و در کنار هم ایستاده اند و مهمتر از همه مردم بی پناه اند که همپای اهالی روزنامه ایستاده اند و باتوم می خورند
امروز روزنامه نگاران ایرانی در یک ساختمان شیشه ای تنها اشک نمی ریزند خیابان کریم خان سراسر اشک مخاطبان است که برای همدلی آمده اند.
هنوز برای همدلی این روزنامه باتوم هایشان را مزه مزه نکرده اند که از گوشه و کنار خبر مرگ آفتاب یزد و سرمایه و چه و چه هم به گوش می رسد. همه سرمایه ما این روزها با هم بودن است حال هر چقدر هم هی پشت هم خطا کنند و خانه را روی سرمان خراب کنند، باز هم خانه خود از پای بست ویران می کنند
چه فروپاشی عظیمی دارد رخ می دهد. کودتا گران هر روز به همدلی مردم با رهبران سیاسی شان کمک می کنند و احمقانه می پندارند که پیروز اند .
سایر مقالات مسیح علی نژاد >>

دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۲ ب.ظ
کاش نگاه ومنطقتون هم مثل قلمتون قشنگ بود
جمعه ۲۷ شهریور ۱۳۸۸ در ۷:۰۰ ق.ظ
جناب سروش
ای ابوالحکم تمدن غرب و ای ابو جهل تمدن اسلام ناب محمدی!
بیانات جنابعالی پیرامون جشنی که قرار است پس از سرنگونی استبداد دینی! بگیرید را خواندم.
مرحوم نائینی در کتاب تاریخی خود پیرامون حکومت در اسلام بنام تنبیه الامه و تنزیه المله اصطلاح استبداد دینی را برای علمای درباری به کار برده است.
جنابعالی که نان ابر قدرتها را میخوری وتمجید ظالمان زمانه را میفرمایید و آمریکا و صهیونیسم بین الملل را ولی نعمت خود میدانید و نام خود را به همین دلیل از «فرج» به «عبد کریم!» مبدل نموده اید شایسته ترین فرد برای اصطلاح مرحوم علامه نائینی میباشید.
خداوند هر گاه بخواهد آبروی کسی را ببرد او را با نیکان در می اندازد. و اینک تو با نیک مردی عالم و شجاع و شهیدی زنده و جانبازی که ولیده های ارباب جنابعالی قصد جانش را نمودند در افتاده ای ، خداوند قصد بردن آبرویت را نموده است و طشت رسوائیت را از آسمان هفتم بر زمین خواهد زد.
ظاهرا همگام با صهیونیسم بین الملل و آمریکای جهانخوار و ولیده های داخلی آن و دوستان خود در سازمان جهنمی و منافق مجاهدین انقلاب اسلامی! « جاحدین لحق محمد و آل محمد) و حزب کثیف و لا ابالی مشارکت( شاکین فی حق محمد و آل محمد) و ساده دلی بی اطلاع و فریب خورده، آماده برگزاری جشن پیروزی باطل بر حق شده اید. اما نمیدانید که خداوند اراده نموده است که دین خود را پیروز گرداند اگرچه کافران را خوش نیاید.
شما و تمام اربابانتان با تمام امکاناتتان و تمام ناجوانمردیتان و تمام خباثتتان در حق زنان و کودکان نتوانستید چند جوان حزب اللهی را در جنوب لبنان شکست دهید و نتوانستید اندکی زن و مرد و جوان و کودک فلسطینی را که دو سال در غزه در محاصره یارانتان بودند را با تمام ناجوانمردیهایی که نموده بودید به زانو در آورید و ذلت و خواری را با تا اعماق سلولهایتان احساس کردید، حال چگونه است که قصد جان ملت ایران! نموده اید.
ظاهرا شما مانند همان شیری هستید که از یک سو فریاد میزد و از سوی دیگر از ترس باد از او خارج میشد! معلوم نیست این کلام شما از کدام ….. خارج شده است!
ای مگس این عرصه نه جولانگه توست، عرض خود میبری و زحمت ما میداری.
چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۷ ق.ظ
سلام.تفاوت منش و روش و کردار را میتوان از تفاوت قلم فهمید.قلم زیبای سروش ما و قلم مسموم و زشت و … این ناشناس.ایشان فرضیه میدهند و خودشان هم به نتیجه میرسند.دلم میخواهد از ایشان بپرسم که این عرصه جولانگاه کیست؟این ساحت ربوبی که شما ساخته اید از ولایت فقیه تان جولانگاه که میتواند باشد .به ما معرفی کنید تا بگوییم ایشان بیاید وصحبت کند.خدای را شاکرم که این سبو ترک برداشت و بل شکست تا کسانی همچون نوری زاد نیز از در انتقاد به رهبرتان در آمدند.دیگر این رهبر آن رهبری نیست که هیچکس جرات اظهار نظر و نقد گفته های بعضا بی مغزش را نداشته باشد.خدای را سپاسگذارم که دوره زوال استبداد دینی آغاز شده وکسانی که با آزادی در افتاده اند ور افتاده اند.
پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۸ در ۷:۱۴ ب.ظ
خوب است